عصر شعر آئینی مهر رضا(ع) شب گذشته با حضور شاعران نامدار آئینی در خانه مهر رضا(ع) برگزار شد

به گزارش سراج هشت، در آستانه میلاد حضرت رضا (ع) عصر شعر مهر رضا(ع) با حضور سیدحمیدرضا برقعی، هادی جان‌فدا، جواد شرافت، سعید بیابانکی، محمود حبیبی کسبی، مجید تال، محمد غفاری، ساجده جبارپور، اعظم سعادتمند و زهراسادات هاشمی در خانه مهر رضا(ع) وابسته به خیریه متوسلین به امام رضا (ع) برگزار شد.

بر اساس این گزارش محمود حبیبی‌کسبی قصیده و غزلی خواند و اینگونه شروع کرد:

رسیدم دوباره به درگاه شاهی

چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی

فلک آستانی ملک پاسبانی

ضمان کارگاهی جنان بارگاهی

سلام ای غریبی که در صبح محشر

ندارم به جز مُهر مِهرت گواهی

خیالت به سر خون هجرت به گردن

به شوق تو کردم چه شال و کلاهی

شلوغ است دورت ولی شد فراهم

عجب خلوتی خلوت دلبخواهی

چو آیینه از بس که دل نازکی تو

توان تا حریمت رسیدن به آهی

تو آیینه آیینه نوری و نوری

تو مهری چه مهری تو ماهی چه ماهی

تو را مهر گفتم؟ تو را ماه خواندم؟

عجب کسر شأنی عجب اشتباهی

که مهر است در محضرت مرده شمعی

که ماه است پیش رخت روسیاهی

گرفته ست خورشید اذن دمیدن

ز نقاره خانه دم هر پگاهی

تویی شرط توحید و بی تو یقینا

همه نیست توحید جز لاإلهی

اگر ابر لطفت به محشر ببارد

نماند ثوابی نماند گناهی

به لطف تو کاه ثواب است کوهی

به بذل تو کوه گناه است کاهی

لب دره ی نفس لغزیده پایم

نگه دار دست مرا با نگاهی

منم آن گنهکار امیدواری

که دارد ز لطف تو پشت و پناهی

ندانم چگونه برآیم ز شکرش

اگر راه دادی مرا گاه گاهی

الهی مرا از حریمش مکن دور

مرا از حریمش مکن دور الهی

اعظم سعادتمند برگزیده جایزه پروین اعتصامی برای کتاب «لیلی‌آذر» هم دو غزل خواند:

از من پذیرا باش شعری اتفاقی را

از بین انبوه قوافی یک اقاقی را

شاه خراسان!پای عشق و عاشقی بگذار

این بیت های در هم هندی عراقی را

بعد از تو آهوها پی صیّاد می گردند

دنیا ندیدست اینچنین سبک و سیاقی را

مستانگی ها را چگونه شرح باید داد

وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را

زاینده رودم در سرشتم ردّی از دریاست

تا کی بگریم سرنوشتی باتلاقی را

آقا به من فرصت ندادند این کبوترها

در نامه بنویسم تمام اشتیاقی را

دیگر مرا تاب سرودن بیش از اینها نیست

لطفا شما بنویس از این لحظه باقی را

محمد غفاری دیگر شاعری بود که ارادت خود را به آستان امام رضا (ع) با این شعر بیان کرد:

آسمان بود از زمین در هر قدم نزدیک‌تر

روبرویت بودم و می‌شد حرم نزدیک‌تر

مثل عطر گل که می‌پیچد در آغوش نسیم

می‌شود عطر مسیحا دم به دم نزدیک‌تر

بارها از راه دور آقا سلامت کرده‌ام

تا جوابم را بگیرم آمدم نزدیک‌تر

محو در آیینه‌هایم، تا نگاهم می‌کنی

من تو را حس می‌کنم از خویش هم نزدیک‌تر

ذره‌ی پابوس صحنت آفتاب و می‌شود

تابش خورشید در ملک عجم نزدیک‌تر

دور بودم از تو اما شعر دستم را گرفت

می‌توان با یک غزل شد صد قدم نزدیک‌تر

زهراالسادات هاشمی نیز اینگونه خواند:

من از نجابت گل های لاله ساده ترم

شبیه پاکی لبخند مادرم …   پدرم

پدر که آمده از کربلا و سوغاتی اش

حریر چادری ساده ایست روی سرم

هبوط کرد شبی که فرشته باران بود

و من که خیس عروجم که غرق بال و پرم

چقدر خاطره تعریف می کند مادر

چه نرم دست مرا می گرفت توی حرم

پدر که شانه به شانه قدم قدم آرام

و السلام علیکم و … چشم های ترم

که میخکوب به درگاه چوبی خورشید

بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم

ولی چه ساده گذشتم چه ساده تن دادم

به ابرهای سیاه و حسود دور و برم

چقدر دور شدم از نجابت مادر

چقدر دور شدم از اصالت پدر

کسی نمانده که دستی بگیرد از دستم

پلی نمانده که نشکسته است پشت سرم

ولی نخواه دلم را از این حرم بانو !

به هر محل بکشم مثل آبرو ببرم

در ادامه این مراسم مجید تال شاعر جوان دیگری بود که با قرائت ابیاتی حاضران را برای دقایقی منقلب کرد.

دست مرا گرفت و به دست قلم گذاشت

حسی که باز پای مرا درحرم گذاشت

حسی که اشکوار به چشمم قدم گذاشت

تا «اشفعی لنا» به لبم دم به دم گذاشت

پس از کنار هجره ی پروین که رد شدم

بی اختیار شعر سرودن بلد شدم

در این حرم که آمده ام پا به پای عشق

عاشق شدن دعای من است و دعای عشق

مادست خالی آمده ایم ای خدای عشق

اذن دخولمان بده محض رضای عشق

تا چشم کار می کند اینجا کرامت است

اینجا شفیعه هست پس این جا قیامت است

ما اشک می شویم که بارانمان کنی

ما درد میشویم که درمانمان کنی

مارا غریب و بی کس و بی خانمان کنی

تا شب نشین صحن شبستانمان کنی

یادش بخیر ماه مبارک‌ بهار تو

سی جزء عشق خوانده شده در کنار تو

خوش روییت نبود چنین رو نمی زدیم

نورت نبود با دل شب مو نمی زدیم

صحنت نبود دست به جارو نمی زدیم

بالا اگر نبودی زانو نمی زدیم

ما با حضور لطف تو حاجت نداشتیم

ما بی حضور لطف تو بهجت نداشتیم

بال فرشته است و قدم های مردم است

در حوض صحن آینه اش آسمان گم است

دیگر نگرد مادرمان در همین قم است

اینجا که آب هست چه جای تیمم است؟

گفتند باز می شود از قم در بهشت

مارا ببر بهشت تو ای خواهر بهشت

آهو شدیم در دل صیادمان ببر

پروازمان بده به گهر شادمان ببر

یک لحظه سمت پنجره فولادمان ببر

در هشت هشت لحظه ی میلادمان ببر

مشهد به پاست در سرمان شور عشق تو

پس مال ماست کوچه ی سرشور عشق تو

**

باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام

باز هم زائرتان نیستم از دور سلام

با زبانی که به ذکرت شده مامور سلام

به سلیمان برسد از طرف مور سلام

کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها

باز از دوریت افتاده به کارم گره ها

ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم

پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم

برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرم

زود ما را برسانید به مشهد به حرم

مست از آنیم که از باده به خُم آمده ایم

ما سفارش شده ایم، از ره قم آمده ایم

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست

پس از این فاصله تا طوس دویدن زیباست

پا برهنه شدن و جامه دریدن زیباست

بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست

پیچش قافله ی ما که به سوی نور است

رگه ای در دل فیروزه ی نیشابور است

چه خبر در حرم ضامن آهو شده است؟

صحن ها بیشتر از پیش چه خوش بو شده است

طرف پنجره فولاد هیاهو شده است

باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است

مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد

دست و پای فلجی باز شفا می گیرد

با شفا از تو، چه زیبا شده بیمار شدن

به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن

کار من هست فقط گرمی بازار شدن

گر چه در باور من نیست خریدار شدن

یوسفم باش، بدون تو کجا برگردم؟

من برایت دو سه تا بیت کلاف آوردم

تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی

کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی

مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی

لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی

قول دادی به همه پس به خدا می آیی

هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی

ساجده جبارپور از بانوان شاعر در این جمع اینطور خواند:

این جـــاده چقــدر با دلــــــم بــــــد شــــده است

دلتنگی و عشـــق ضــرب در صــد شـده است

امــروز کـه از قــافـله هـــا جــا مــاندم

دیدم که دلم راهی مـشهـد شده است

وی در ادامه توضیح داد:‌ این نخستین رباعی بود که سرودم به نام حضرت خورشید سند خورد و در ادامه اینطور خواند:

دلی در کوله‌بارم بود چندین بار گم کردم/ رعیت زاده‌ام خود را در این دربار گم کرده‌ام

هادی جان‌فدا از چهره‌های شناخته شده شعر آئینی کشورمان ضمن اشاره به نزدیکی به روزهای درگذشت مرحوم غلامرضا شکوهی گفت: فکر می‌کنم همین روزها بود چه زود یک سال گذشت. آقای شکوهی یک روز پس از میلاد امام رضا (ع) از میان‌مان رفت. انشاالله میهمان علی بن موسی‌الرضا باشم.

سگ کویت به دست آرد رگ خواب غزالان را

اگر که سرمه چشمش کند خاک خراسان را

چنان احساسی و پاک و لطیف و مهربان هستی

که شاعر میکند عشق تو لات چاله میدان را

غبار خاک پایت را نسیم آورد تا تهران

بنا کردند بازار طلای سبزه میدان را

تو آن شاهی که برعکس عرب ها با کمی لبخند

بدون جنگ و خونریزی گرفتی خاک ایران را

به پر بشکافت نیل مردم دور ضریحت را

خدای طور! موسی کرده ای انگار دربان را

قسم خوردی که می آیی سه موطن بعد جان دادن

دریغ از بخت! عزراییل هم پس میزند جان را

اگر گریان به دیوار حرم تکیه نمیدادم

کدامین کوه طاقت داشت این حال پریشان را ؟

گرفته کفشداری جای کفش انگار پایم را

به این ترفند پابند توام باقی دوران را

حسن اسحاقی نیز دیگر شاعری بود که پشت تریبون قرار گرفته که این چنین خواند:

دکتر نشست و گفت امروز بدتری/ پس از خدا بخواه طاقت بیاوری

بابا نگاه کرد به بالا و آب شد/ مادر سپرد بغض خودش را به روسری

گفتند ناامید نشو ما نمرده‌ایم/ اینبار می‌بریم تو را جای بهتری

حالم خراب‌تر شد و بغضم شکاف خورد/ چرخید چشم خسته من سمت دیگری

دیوار قاب عکس نسیمی وزید و بعد/ افتاد روی گونه من ناگهان پری

خود را کنار عکس کشاندم کشان کشان/ وا کردم از خیال خودم سویتان دری

من بودم و سکوت حرم صحن انقلاب/ تو بودی و نبود به جز من کبوتری

لکنت گرفت قامت من بعد دیدنت/ از هر طرف وزید شمیم معطری

از من عبور کردی و دردم زیاد شد/ گفتم عزیز فاطمه من را نمی‌بری

گفتی نگاه کن ببینی هر آنچه هست/ دیدم کنار صحن نشسته است مادری

فرمود در حریم منی یا علی بگو/ برخیز تا به گوشه افلاک بنگری

برخواستم دو پای خودم بود در مطب/ گرم قدم زدن شدم و سوی دیگری

تکرار سجده پدری بود و آن طرف / تکرار یا امام رضاهای مادری

دکتر نشست و دست به پاهای من گذاشت/ دکتر به عکس خیره شد و گفت محشری

سیدحمیدرضا برقعی از شاعران آئینی کشورمان وقتی پشت تریبون قرار گرفت با همان اجرای پرانرژی همیشگی خود این ابیات را خواند:

در مشت خاک، ریشهء شمشاد می دَوَد

همچون نسیم در قفس آزاد می دود

جسم مرا نگاه مکن! بی تو روح من

آتش گرفته ای ست که در باد می دود

ما را به سرزمین دگرگون خود ببر

آن جا که صید در پی صیاد می دود

آن جا که با عبور تو از روی قبرها

خون دوباره در رگ اجساد می دود

آن جا که کوچه کوچه خراسان شبیه رود

پای پیاده سمت سناباد می دود

می ایستم کمی به تماشای کودکی ام

دارد میان صحن گهرشاد می دود

نقاره می زنند… مریضی شفا گرفت

عالَم به سمت پنجره فولاد می دود

من آمدم… تو نیز می آیی، به این امید

عمرم به سوی لحظه میعاد می دود