شهید اردشیر رحمانی

شهید گیلانی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت + عکس

 

مرا به سردخانه بردند، دیدم اردشیر آنجا آرام خوابیده، اردشیر یازده سالش که بود، خواب دیدم، داخل اتاقی شدم. سه جوان رعنا در آنجا هستند، یکی لباس سفید داشت با یک شمشیر که برق می زد، چکمه اش تا زانو بود، بلند شد ایستاد، خیلی اهل معرفت بود. به من سلام کرد.

ما جنگ را بیشتر از زبان رزمندگان شنیده ائیم، حماسه دلپذیری دارند مادارن شهدا که کمتر به آن پرداخته شده است، خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر ۲۵ کربلا» می گوید: روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز «۲۶» بهمن سال «۱۳۴۰» اردشیر غریبانه بدنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.

کودکی اش با هوش و پر جنب وجوش، در چشم بهم زدنی، جوانی شد رعنا و اهل معرفت و دانش و نیایش، جوری که حس می کردم دارد جلوتر از زمان خودش پرواز می کند.

آقا مهدی پدر اردشیر، «کبوتر سفید» صدای اش می زد. اردشیر دیپلم تجربی اش را با نمرات عالی از دبیرستان آزادگان رشت گرفت.

در حوادث قبل و بعد از انقلاب فعال، ساواک را به ستوه آورده بود. انقلاب هم که پیروز شد، همچنان در عرصه مبارزاتی فعال بود. پدر اردشیر کارمند مخابرات رشت بود و از جهتی، وضع مالی متوسطی داشتیم.

اکبر داداش بزرگ اردشیر، اصرار داشت تا اردشیر به خاطر توانمندی اش، در تحصیلات عالیه، به خارج اش کشور، مانند: هند، دانمارک، انگلیس برود و آنجا ادامه تحصیل بدهد، با این وصف، اردشیر وارد سپاه پاسداران شد. خیلی طول نکشید که جنگ شد و رفت جبهه.

هر چند وقت یک بار، مرخصی اجباری می آمد. اجباری یعنی وقتی تیر و ترکش که می خورد، زخمی که می شد، مجبور بود به بیمارستان برود. از آنجا که مرخص می شد، مدتی کوتاه می آمد منزل، دوران نقاهت را می گذراند. دوباره عازم جبهه می شد.

این آخری، بخواب که می رفت، می نشستم سیر نگاهش می کردم، یک حال دیگری داشت، توی خواب گاهی فریاد می کشید: «گردان حمله!»

می گفتم: بخواب پسرم، این جا منزل است.

چشم هایش را باز می کرد و می گفت: ببخشید مادر، خواب دیدم که در جبهه هستم.

گفتم: پسرم، مگر در جبهه چه مسئولیتی دارید؟

گفت: غلام امام حسین هستم مادر

آرام چشمان اش را بست، من سرش را دست کشیدم، نازش کردم، بوئیدم و بوسیدم اش، یک حال غریبانه ائی پیدا کردم، مثل وقتی که داشت دنیا می آمد. غریب و تنها، دلم بغض کرد، توی دلم برایش «لالائی» خواندم، سرش را دست کشیدم، اشک ریختم، کبوتر سفید ناز من، هی دستاش و دست کشیدم، بیاد ابوالفضل العباس؛ می خواندم: «ای بال تو باز می کنی، احساس پرواز می کنی»

اردشیر همه حواسش به جبهه بود، من همه حواسم به اردشیر

چند روز مانده بود که برود جبهه، گفتم: پسرم بیا ازدواج کن، خواهرات ازدواج کردند، برادرت ازدواج کرده، من می خواهم که نشانی خانه ات را داشته باشم، چادرم را بندازم روی سرم، بیایم در خانه ات، در بزنم، بچه هات بیان جلوی در، چادرم را بکشند، من ببوسمشان، عروسم من را صدا کند، مادرجان بیا…

آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن بگیر.

خندید و گفت: آدرس می خوای مادر؟

گفتم: بله که آدرس می خوام پسرگلم.

یک برگه کاغذ گرفت، نوشت.
گفتم بخوان.خواند: «اول خیابان لاهیجان، گلزار شهداء قطعه ۲۵۵»

روز آخری که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی اش بود. انگشتر را داد به من.

گفت: جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است

پدرش نمی توانست بیاید بدرقه اش، آقا مهدی به خاطر بیماری قلبی در بیمارستان بستری بود. اردشیر رفت با پدرش خدا حافظی کرد، اردشیر که داشت می رفت، دلم را با خودش برد. همه حواس من را برد. تنها و غریب شدم. چندروز نگذشته بود، که شنیدم عملیات «کربلای چهار» شده، خیلی از بچه های شمال شهید شدن. تا یک مجروحی را می آوردند، چادرم را می انداختم روی سرم، می دویدم سمت بیمارستان،

هنوز در تب و تاب شهدا و مجروحین کربلای چهار بودم که شنیدم، عملیات «کربلای پنج» شده، اردشیر فرمانده گردان زرهی لشکر ۲۵ کربلا بود. شنیدم توی رشت، سی و سه تا شهید آوردند. رفتم شهدا را ببینم. تا ظهر آنجا بودم. ظهر که گذشت، خواستم برگردم خانه که دیدم کلی زخمی آوردند. ماندم. تا زخمی ها را ببینم. کسی آشنا هست، یا با اردشیر بوده باشد.

غروب بود برگشتم خانه، اکبر داداش اردشیر گفت: از صبح دنبالت بودم مادر من کجا بودی؟

گفتم: سی تا شهید آورده بودند. مجروح جنگی آورده بودند، رفتم شهدا را ببینم. دنبال یک آشنا بودم که ببینم از اردشیر خبر دارند یا خیر…

گفت: ادرشیر زخمی شده.

گفتم: از چه ناحیه ائی؟

گفت: دستش زخمی شده، مادر چیزی نیست.

گفتم: به من راستش را بگو پسرم، من طاقتش را دارم، من می خواهم بروم بیمارستان.

گفت: باشه برویم.

مرا به سردخانه بردند، دیدم اردشیر آنجا آرام خوابیده، اردشیر یازده سالش که بود، خواب دیدم، داخل اتاقی شدم. سه جوان رعنا در آنجا هستند، یکی لباس سفید داشت با یک شمشیر که برق می زد، چکمه اش تا زانو بود، بلند شد ایستاد، خیلی اهل معرفت بود. به من سلام کرد.

دو نفر دیگر  آنجا کنارش خوابیده بودند.

گفتم آقا، شما کی هستید؟

گفت: شما برای چه کسی نذر می کنید؟

_ من همیشه برای ابوالفضل العباس(ع) نذر می کردم.

گفتم: شما ابوالفضل العباس هستید؟

من این صحنه را یک بار دیگر در سردخانه دیدم. بعدش تا سه شب بی تابی نکردم. شب چهارم که رسید، دیگر هیچ چیز نفهمیدم. تا شب هفت اردشیر، در بیمارستان بستری بودم. وقتی مرخص شدم، سکته خفیف کرده بودم.

_ اردشیر در شب سوم بهمن سال ۶۵ در«عملیات کربلای پنج» شهید شده بود، سپس در مراسمی با شکوه در رشت تشیع، و در گلزار شهدای «تازه آباد» شهرستان رشت به خاک سپرده شد…

غلامعلی نسائی

کودکی سردار شهید اردشیر رحمانی

فرمانده گردان زرهی لشکر ۲۵ کربلا