شهیدی از محله ساغریسازان رشت؛

جای خالی بعضی آدم ها هیچ وقت پر نمی شود؛ آدم هایی از جنس شهید محمد تقی آقایی زاده!

 

جنگ ها هر چقدر هم که طولانی باشند، بالاخره تمام می شوند؛ مردم به شهر هایشان بر می گردند. خانه هایشان را می سازند. مین ها را خنثی می کنند و جایش پارک می سازند . اما چیزی هست که هیچ وقت ساخته نمی شود…
جنگ ها هر چقدر هم که طولانی باشند، بالاخره تمام می شوند.

مردم به شهر هایشان بر می گردند. خانه هایشان را می سازند. مین ها را خنثی می کنند و جایش پارک می سازند، با درخت ها، فواره ها، و تاب و سرسره.

بالاخره همه از یاد می برند که این جا روزی روزگاری میدان جنگی بوده است. اما چیزی هست که هیچ وقت ساخته نمی شود، جای خالیش را نمی شود با هیچ بنایی، درختی یا فواره ای پر کرد؛

جای خالی خیلی خالی بعضی آدم ها. آدم هایی از جنس شهید محمد تقی آقایی زاده …

سال ۱۳۴۴، بچه سوم خانواده، ۷ ماهه به دنیا آمد. سال ها گذشت و محمد تقی بزرگ شد، نوجوانی بود عاشق کتاب و مطالعه. هنوز هم کتاب هایش را بچه ها می خوانند. خوش اخلاق بود و مقید. پاهایش را جلو مادر و پدر دراز نمی کرد. اگر جایی حرف غیبت بود تا بناگـوش قرمز می شد، بلند  می شد و می رفت.

دوشنبه ها و پنج شنبه ها روزه می گرفت، با این که خیلی جوان بود از لذت بیـداری شب و نماز نیـمه شب و مناجـات سـحرگاهی بهره مند بود. بـرف که می آمد به مردم کمک می کرد و برف خانه شان را پارو می کرد و برایشان نفت می برد.

هنوز دیپلم نگرفته بود که حرف رفتن به جبهه را زد. پدر و مادر به او گفتند باید درست را تمام کنی. دیپلم که گرفت جاذبه جبهه او را دعوت کرد و او هم لبیک گفت و با دوستش، شهید گلستانی به منجیل رفت؛ آنجا ۴۵ روز دوره دید و بعد هم روانه کردستان شد.

قبل از این که برود در عرض ۱۱ روز قرآن را ختم کرد و با  جسم و جانی نورانی از کلام الهی، پا به میدان رزم نهاد.

***

هوا سرد بود. خیلی سرد.  برف می آمد. حیاط سفید شده بود.

مادر گلدان ها را برداشت تا به جای گرم تری ببرد. محمد تقی وقتی این صحنه را دیدگفت: «بچه های مردم در میان انبوه برف و سوز سرما شهید می شوند و پرپر، در حالی که ما طاقت یخ زدن یک گل را نداریم»

روح لطیفی داشت، به لطافت دانه های برف …

در کردستان، او  و شهید گلستانی را جدا کردند. گویا هر دو خواب دیده بودند که دیگری شهید شده؛ یک روز که به دیدن هم آمده بودند، خوابشان را برای هم تعریف کردندو قرار گذاشتند که با هم شهید شوند. همین طور هم شد. یک ماه بیشتر جبهه نبود که شهید شد آن هم با ترکش خمپاره…

۱۸ سالش بود. دنیا برای او کوچک بود و زودبار سفر بست  و رفت.

در گذر وقایع دنیا خدا به اون ها که دوستشون داره،  درجه های مختلفی اعطا می کنه، محمد تقی  و دوستش هم از این درجه ها گرفتند، شهید  شدند و  شاهد.

ای کاش ما را هم از این سفره و خان قسمتی بود.

***

خانم همسایه زن مؤمن و مقیدی بود. نیمه شب بلند شده بود، وضو گرفت و مشغول نماز شد. در قنوت آخر، اسم همه شهدا را گفت ولی محمد تقی را فراموش کرده بود.

نمازش را تمام کرد و سلام داد. سرش را بلند کرد دید کسی کنار او ایستاده!

نه! خواب نمی دید، بیدار بود، محمد تقی ایستاده بود و لبخند می زد.

« ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء و لکن لا یشعرون»

می خوام بگم؛ اگه هر وقت تو گیر و دار هیاهو و روزمرگی های زندگی دنیا  از یاد شهدا غافل شدیم، یادمون باشه شهدا زنده اند و حاضر و ناظر بر اعمال ما!

فرازی از وصیت نامه شهید:

“… بدانید که من منتظر چنین لحظه ای بوده ام و اکنون این لحظه فرا رسیده است.

ای مردم بدانید مرگ حق است و انسان سرانجام از این دنیا خواهد رفت.

خوشا به حال کسی که جان خود را در طبق اخلاص و در جهاد در راه خدا فدا کند…

تقوا را پیشه خود کنید تا منحرف نشوید و در راه مستقیم باقی بمانید

و تحت تاثیر هوای نفس قرار نگیرید.

بدانید که فرق مومنین در روز قیامت ، درجه تقواست…

خدایا شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی را با شهدای صدر اسلام

و خصوصا شهدای کربلا محشور بگردان.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

محمد تقی آقایی زاده  ۳۰/۳/۱۳۶۳

منبع : مرکز اسناد