برگی از زندگی شهید داوود شریفی نژاد

از نرگستان تا کردستان/شهید داوود شریفی نژاد


 

۱۳ سالش تمام نشده بود که دیگر حال و هوای جبهه، مجال درس خواندن را به او نداد. تا قبل از آن هم فعالیت های انقلابی، مانند شرکت در تظاهرات، پخش اعلامیه و پوستر و نگهبانی در پایگاه محل، او را به نوجوانی پرشور تبدیل کرده بود.
به گزارش نوید شاهد/ شهید داوود شریفی نژاد سال ۴۸، در روستای نرگستان گیلان،متولد شد. مثل بقیه شهدا، با بچه های دیگر مادر فرق داشت. اصلاً محبت خاصی داشت، نسبت به مادر و خانواده. حتی یک میوه را تنها نمی خورد. اگر دست مادر هم بند بود، میوه را در دهان مادر می گذاشت. هر غذایی جلویش می گذاشتند چیزی نمی گفت. هیچ وقت مادر را اذیت نکرد.

 ۱۳ سالش تمام نشده بود که دیگر حال و هوای جبهه، مجال درس خواندن را به او نداد. تا قبل از آن هم فعالیت های انقلابی، او را به نوجوانی پرشور تبدیل کرده بود. شرکت در تظاهرات، پخش اعلامیه و پوستر و نگهبانی در پایگاه محل. آنقدر قد و قواره اش کوچک بود که اسلحه در دستش به زمین می رسید.

 بالاخره به سختی فراوان از مادر و پدر رضایت گرفت و راهی جبهه ها شد. نسبت به انقلاب و جنگ خیلی حساس بود. بدگویی دیگران را که می شنید خیلی ناراحت می شد. مادر دلداریش می داد: « مگر ائمه علیهم السلام در مسیر خودشون خیلی بیشتر از این بدگویی و توهین نشنیدند اما کارشان همیشه برترین بود…» آنوقت بود که کمی آرام می گرفت.

 دیگر یا جبهه بود و یا در حال خدمت. کمک برای جبهه ها جمع می کرد.

می گفت: اگر در خانه دو تا پتو داریم باید یکی را برای جبهه بدهیم.

اگر موقع کشاورزی بود، به کشاورزان کمک می کرد یا در خانه سازی دیگران.

یک ساعت آرام نمی گرفت. با سن کمش به آموزش بچه های اعزامی می پرداخت.

برای بچه ها غذا می آوردند اما خودش غذایش را در خانه می خورد. می گفت: بیت المال است.

دوست نداشت از بیت المال مصرف کند. از جبهه هم که می آمد، لاغر لاغر می شد. می گفت: برای غذا به جبهه نمی روم. یک بسیجی واقعی بود.

از ۱۲ سالگی اهل نماز و دعا بود. شب ها از اتاقش صدای گریه می آمد. چه شده داوود؟ چرا گریه می کنی؟  و او در حال خودش بود.

اگرحرف کسی به میان می آمد، ناراحت می شد و می گفت: غیبت نکنید. می خواهید حرف بزنید، حرف انقلاب را بزنید.

 گاهی مادر مقداری پول به او می داد، آخر از پدرش درخواست نمی کرد. مدتی شد که پدر مرتب ۲۰ تومان به او می داد. یک روز هنگام تمیز کردن خانه، مادر پول ها را پیدا می کند. داوود چرا پول هایت را خرج  نمی کنی؟ می گفت: دلم می خواد برم قم، آقای مشکینی رو ملاقات کنم.

وقتی از جبهه بر می گشت، از او می پرسیدند آنجا چه می کنی؟ از کارهایت برایمان بگو. می گفت: از من چیزی نپرسید.

از ۵ باری که به جبهه رفت، ۳ بار آن به کردستان اعزام شد تا دفعه آخر. آن روز نوبت او نبود که آذوقه ببرد اما چه ندایی او را مجذوب کرد که او داوطلبانه رفت. سال ۶۳، کردستان، قله حیات، خمپاره…

۳ روز و ۳ شب، بدنش در برف ماند تا بالاخره برادران کرد او را پیدا کردند.

مادر همان روزها خوابش را دیده بود: کمرم درد می کرد و داوود به کمرم دست  می کشید و می گفت، رفتم برای پدر بلیط مکه بگیرم.

هر وقت به جبهه می رفت مادر گریه نمی کرد. این طور راضی بود و می خواست بعد از شهادت هم همنطور باشد. و مادر با استقامت می گفت: « چیزی را که در راه خدا دادم، دل ناراحتی ندارد. راهی بود که انتخاب کرد و رفت و سعادتمند شد. »

 گزیده ای از وصیت نامه شهید :

« بر شماست این انقلاب را یاری کنید و گوش به  حرف رهبر انقلاب باشید. مقابل منافقان و کافران ایستادگی کنید و آن ها را فرصت اغتشاش ندهید. در مقابل سختی های انقلاب، استقامت و پافشاری کنید، چون خدا صابران در راه خود را دوست می دارد. راه شهیدان را ادامه دهید. نگذارید این خون شهدا پایمال گردد.

و همیشه به یاد خدا باشید چون یاد خدا دل ها را آرامش می بخشد و هرگز امام را تنها نگذارید

و امام را دعا کنید تا دعاهای شما مستجاب شود انشاءالله…

منبع : مرکز اسناد ایثارگران استان