«من هم همین قصه را همیشه تعریف می کردم! حیف که خیلی ها آن را باور نداشتند. حالا خوب شد، شاهد از غیب رسید!» این بخشی از یادداشت کوتاهی است که رهبر انقلاب بعد از خواندن کتاب «تن‌تن و سندباد» در وصف این اثر نوشته‌اند. تن‌تن و سندباد کتابی داستانی برای مخاطب نوجوان است که در ابتدای دهه‌ی هفتاد با موضوع«تهاجم فرهنگی» نگاشته شد. محتوای ارزشمند، پیرنگ داستانی قوی و زبان استعاری از ویژگی‌های ممتاز این اثر ارزشمند است. در آستانه‌ی رونمایی از یادداشت رهبرانقلاب بر این کتاب، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IRگفت‌و‌گویی با نویسنده‌ی کتاب، آقای محمد میرکیانی تریتب داده است. نویسنده‌ای که در کارنامه‌ی ادبی خود کتاب‌هایی همچون «قصه‌ی ما مثل شد»، «پهلوان حیدر» و «قند و پند» را نیز دارد.

چه شد که شما به حوزه‌ی داستان کودک و نوجوان علاقه پیدا کردید و به این حوزه وارد شدید؟
ادبیات کودک و نوجوان، ادبیات پایه‌ای و ریشه‌ای است. من تقریباً از اوایل جوانی علاقه‌ی وافری به نوشتن داشتم، به‌دلیل اینکه در ایام نوجوانی، کارگر چاپخانه بودم. قدیم‌ها کارگر چاپخانه، بعد از نویسنده یا مترجم، اولین کسی بود که متن را می‌خواند. از همین‌جا به ادبیات علاقه‌مند شدم. البته کار اصلی‌ام برای نوشتن را بعد از انقلاب شروع کردم. مسجدی بود به اسم مسجد نبوی که در آنجا کار تئاتر را شروع کردم. یکی دو سال بعد، شروع به نوشتن قصه کردم. تقریباً اسفندماه سال ۱۳۶۰ بود که داستانی نوشتم به اسم «قلعه‌ی شاه مال منه». این داستان مبنای ورودم به صداوسیما شد. اولین برنامه‌ای هم که شروع کردم، برنامه‌ی «قصه‌ی ظهر جمعه» بود. در آن دوران با آقای رهگذر آشنا شدم و همان آشنایی مبنایی شد برای نوشتن در عرصه‌ی ادبیات کودک و نوجوان.

در رابطه با اینکه چرا برای این گروه سنی می‌نویسم، باید بگویم معمولاً هنرمندان و نویسندگان این حوزه هرکدام به‌دلایلی وارد آن می‌شوند. اولین و مهم‌ترین دلیلش این است که با این گروه می‌توانند ارتباط برقرار کنند؛ یعنی به‌راحتی می‌توانند وارد فضا یا دنیای ذهنی مخاطب شوند. وقتی توانستند وارد دنیای ذهنی مخاطب شوند، می‌توانند با آن حرف بزنند و ارتباط برقرار کنند و زندگی، هستی، معارف و اندیشه را برایشان تعریف کنند. علت اصلی فعالیت من در عرصه‌ی ادبیات کودک و نوجوان هم همین بود؛ یعنی گروهی بود که می‌شناختمشان و می‌توانستم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. علاوه بر این، حوادث و ماجراهای دوران کودکی و نوجوانی‌ام را خوب به یاد داشتم و این‌ها برای کار بهتر، به من کمک می‌کرد.

نکته‌ی حائز اهمیت این است که ادبیات نوجوان یکی از مهم‌ترین عرصه‌های ادبی است که می‌تواند بر هویت نسل آینده تأثیرگذار باشد. در مورد اهمیت این موضوع توضیح دهید و اینکه چرا در ایران این موضوع ضعیف است؟

دوره‌ی نوجوانی، دوره‌ی تفکر و یافتن فلسفه‌ی زندگی است. دوره‌ی بایدها و نبایدهاست. دوره‌ی اندیشه است. دوره‌ای است که نوجوان به من وجودی خودش و به چراها خیلی فکر می‌کند. زندگی چرا این‌‌گونه است، من در آینده چرا باید آن‌گونه شوم، چرا این‌طور فکر کنم، چرا این لباس‌ها را بپوشم، چرا این غذاها را بخورم و… برای همین، سرمایه‌گذاری اصلی در دنیا، روی گروه سنی نوجوان انجام می‌گیرد.

در اوایل دهه‌ی هفتاد که رهبر انقلاب بحث تهاجم فرهنگی را مطرح کردند، کتاب «تن‌تن و سندباد» را نوشتم که فکر می‌کنم اولین رمانی بود که راجع‌به تهاجم فرهنگی نوشته شده است.

فضای کار برای دوران کودکی، دوره‌ی آموزشی است؛ یعنی در حقیقت، مخاطب شما تحت‌تأثیر پیام‌های آموزشی مستقیم، راحت‌تر قرار می‌گیرد. روشن‌تر عرض کنم، خردسال و کودک راحت‌تر حرف نویسنده را می‌فهمند. دوران نوجوانی اما این‌گونه نیست. دوره‌ی نوجوانی دوره‌ی چندوچون است. برای همین، نوشتن برای نوجوانان، به‌مراتب دشوارتر از نوشتن برای کودکان است. البته من برای همه‌ی رده‌های سنی نوشته‌ام؛ هم برای کودک و هم برای نوجوان. منتها چون دوره‌ی نوجوانی دوره‌ی منطق و اندیشه و فلسفه است، فرد به‌سادگی تحت‌تأثیر پیام یا اندیشه‌ی نویسنده قرار نمی‌گیرد. به ‌همین علت، تعداد نویسندگان نوجوان کمتر است.

در سال‌های اخیر، رهبر انقلاب تأکید داشتند که تولید محصولات فرهنگی‌مان، مخصوصاً برای کودک و نوجوان، باید افزایش پیدا کند؛ چراکه محصولات غربی در این حوزه زیاد است، اما محصولات بومی خیلی کم هستند. رفتار مسئولان را در زمینه‌ی تولید محصولات فرهنگی برای این رده‌ی سنی، چگونه ارزیانی می‌کنید؟ چرا محصولات فرهنگی ما نسبت‌به دهه‌ی شصت و هفتاد، کاهش پیدا کرده است؟

دلایل مختلفی دارد. اولاً در دهه‌ی شصت، ما در فضای تولید محصول فرهنگی، رقیب نداشتیم. شبکه‌های مجازی، ماهواره‌ها، اینترنت و… نبود. مسئولین کشور هم به‌دلیل اینکه هنوز نظام تثبیت نشده بود، دائم دغدغه‌ی فعالیت‌های فرهنگی داشتند و فکر می‌کردند بهترین راه تثبیت نظام، تولید کالای فرهنگی است. با گذشت زمان و تصور اینکه دیگر تهدیدات فرهنگی تمام شده است، سطح تولید محصولات فرهنگی کودک و نوجوان هم کاهش یافت و در نهایت به فراموشی سپرده شد.

ثانیاً مدیریت فرهنگی ما قوی نیست. در دنیا دوره‌ای بود که تولید محصول فرهنگی یک کار شخصی محسوب می‌شد، مثلاً یک نفر تابلویی برای خودش می‌کشید یا یک نفر برای خودش کتابی می‌نوشت یا شعری می‌گفت، ولی با گذشت زمان، برای اینکه محصول فرهنگی به دست مخاطب برسد و تکثیر شود، نیاز به مدیریت فرهنگی به وجود آمد. امروزه در دنیا، پشت هر کتاب یا فیلم خوبی که تولید می‌شود، یک مدیر توانمند وجود دارد. موج‌های سنگین تبلیغاتی برای محصولشان ایجاد می‌کنند و با آدم‌های مختلف راجع‌به آن اثر گفت‌وگو می‌کنند و به این ترتیب، اثرشان به‌عنوان یک محصول فرهنگی مطرح می‌شود. متأسفانه در سال‌های اخیر، مدیریت فرهنگی ما ضعیف بوده است.

شما در ابتدای دهه‌ی هفتاد، کتاب «تن‌تن و سندباد» را نوشتید. ماجرای نوشتن آن چه بود و چرا احساس کردید باید چنین کتابی با این مضمون نوشته شود؟

من از سال ۶۱ تا ۷۲ سردبیر و نویسنده‌ی قصه‌ی ظهر جمعه‌ی رادیو بودم. خیلی از داستان‌ها را در آن زمان من می‌نوشتم یا بازنویسی و تنظیم رادیویی می‌کردم. یکی از کارهایی که مجبور بودم برای رادیو انجام بدهم، این بود که هر هفته یک قصه بنویسم. برای این کار به متون کهن فارسی مراجعه می‌کردم. درباره‌ی فضاها، آدم‌ها، قهرمان‌ها، سرزمین‌های دور و نزدیک و مخصوصاً فضاهای خاصی که در ادبیات کهن و عامیانه‌ی ما راجع‌به جاده‌ی ابریشم بود، مطالعه می‌کردم. در اوایل دهه‌ی هفتاد که رهبر انقلاب بحث تهاجم فرهنگی را مطرح کردند، کتاب «تن‌تن و سندباد» را نوشتم که فکر می‌کنم اولین رمانی بود که راجع‌به تهاجم فرهنگی نوشته شده است.

گفت‌وگو با محمد میرکیانی، نویسنده کتاب «تن‌تن و سندباد»

گزارش تصویری: گفت‌وگو با محمد میرکیانی، نویسنده کتاب «تن‌تن و سندباد»

البته در این داستان همه‌ی شخصیت‌ها یکسان نیستند. مثلاً شخصیت تن‌تن که او را یک جهان‌گرد می‌شناسند (که البته از نظر من جهان‌گیر است، نه جهان‌گرد) و بچه‌ها هم دوستش دارند و طرفدار هم زیاد دارد، نماد یکی از قدرت‌های غرب است. تن‌تن نماد یک نوجوان آمریکایی شیرین و باهوش است. یا کاپیتان هالوک نماد قدرت نظامی آن‌هاست. پرفسور نماد اندیشه و فکر و فناوری آن‌ها و سگ پشمالو نماد سبک زندگی آن‌هاست. ما که در زندگی‌مان سگ نداریم که وارد زندگی‌مان شود. این‌ها شخصیت‌هایی هستند که همه‌جای دنیا می‌روند. من تصور کردم که در مقابل این شخصیت‌ها، باید شخصیت‌های داستانی را قرار بدهیم که آن‌هم بتواند همه‌جای دنیا برود. دیدم شخصیتی که ما داریم، سندباد داستان «هزارویک شب» است. البته این سندباد با آن کارتونی که ژاپنی‌ها درست کرده‌اند، تفاوت دارد. سندباد سفرش را از ۳۵سالگی شروع می‌کند، نه از نوجوانی.

بعد از نوشتن کتاب، چه حاشیه‌هایی به وجود آمد؟

خیلی از همکاران بنده خوش‌شان نیامد. به ‌نظرشان می‌آمد این کار، کتاب‌سازی است. خیلی وقت‌ها که می‌خواهند بگویند کاری ارزش فرهنگی ندارد، می‌گویند کتاب‌سازی شده است. می‌گفتند میرکیانی کتاب‌سازی کرده است و این شخصیت‌ها را داخل داستان قرار داده است تا جذابیت ایجاد کند، درحالی‌که من واقعاً نیازی به این موضوع نداشتم. هدف اصلی‌ام این بود که تهدید فرهنگی که احساس می‌کردم وجود دارد، به مخاطب و جامعه منتقل کنم.

گویا سال‌ها گذشت تا این دوستان متوجه موضوع تهاجم فرهنگی شدند.

بله، این ما هستیم که باید هوشیار باشیم. یکی از کارهایی که غربی‌ها برای تسلط بر دنیا انجام می‌دهند، «یکسان‌سازی فرهنگی» است. برای اینکه این کار انجام شود، باید مابقی مردم دنیا مثل آن‌ها فکر و زندگی کنند تا از این طریق، آن‌ها بتوانند محصولات خودشان را بفروشند. در حقیقت راه تسلط اقتصادی، تسلط فرهنگی است. تا فکر یک جامعه را تغییر ندهند، نمی‌توانند محصول خود را بفروشند. این یک واقعیت است. مثلاً اینترنت که می‌آید، بخشی از آن، توسعه‌ی محصولات آن‌هاست و بخشی دیگر، تبلیغ و ترویج فکر و اندیشه‌ی آن‌ها. ما هم می‌توانیم از این امکان استفاده کنیم، به‌شرطی که واقعیت را درک کنیم. واقعیت این است که تهاجم فرهنگی را باور کنیم. تهاجم فرهنگی وجود دارد. از قبل هم وجود داشته، منتها حالا چندلایه و پیچیده شده است.

مدیریت فرهنگی ما قوی نیست. امروزه در دنیا، پشت هر کتاب یا فیلم خوبی که تولید می‌شود، یک مدیر توانمند وجود دارد. موج‌های سنگین تبلیغاتی برای محصولشان ایجاد می‌کنند و با آدم‌های مختلف راجع‌به آن اثر گفت‌وگو می‌کنند و به این ترتیب، اثرشان به‌عنوان یک محصول فرهنگی مطرح می‌شود. متأسفانه در سال‌های اخیر، مدیریت فرهنگی ما ضعیف بوده است.

یک زمان آن‌ها علیه اسلام محصول تولید می‌کردند، بعد علیه انقلاب محصول تولید کردند و حالا علیه ایران هم فیلم می‌سازند، مثل فیلم «سیصد». برای اینکه فهمیده‌اند اندیشه‌ای در مقابل اندیشه‌ی آن‌ها وجود دارد. بنابراین ما هم باید در مقابل آن‌ها برنامه‌ریزی کنیم و نقاط قوت و ضعف خودمان را به‌درستی بشناسیم. همین حوزه‌ی ادبیات کهن که بنده در آن کار می‌کنم، یکی از نقاط قوت فرهنگی ماست که مانع از یکسان‌سازی فرهنگی و تبلیغ فرهنگ غرب می‌شود. غرب به‌شدت به‌دنبال از بین بردن خرده‌فرهنگ‌هاست، چون این خرده‌فرهنگ‌ها هستند که موجب پایداری فرهنگ و هویت می‌شوند. «تن‌تن و سندباد» هم در حقیقت برآمده از همین خرده‌فرهنگ شرقی و ادبیات عامه و کهن خودمان است.

ایران از آن جهت برای غرب اهمیت دارد که در چهارراه جاده‌ی ابریشم قرار داشته و نقطه‌ی طلایی تمدن‌های بزرگ جهان است. بنابراین آن‌ها سعی دارند بر آن تسلط پیدا کنند، چون اگر بر ایران تسلط پیدا کنند، بر کل منطقه دست پیدا می‌کنند. از منظر اقتصادی و سیاسی نیز اهمیت ایران قابل ملاحظه است. واضح است که همواره نمی‌توانند با لشکرکشی به اهداف خود دست پیدا کنند و ایران را تحت سلطه قرار دهند. بنابراین از طریق فرهنگ این کار را انجام می‌دهند. محصول فرهنگی تولید می‌کنند و از این راه هم درآمد کسب می‌کنند، هم فرهنگ و فکر خود را تبلیغ می‌کنند و هم موجب از بین بردن فرهنگ ملی ما می‌شوند.

در اوایل دهه‌ی هفتاد، در بدو ورود پدیده‌ای به نام ماهواره، گویا شما خیلی زودتر از برخی مدیران فرهنگی متوجه تهدید فرهنگی علیه ما شدید و شروع به نگارش کتاب «تن‌تن و سندباد» کردید. اگر بخواهید توصیه‌ای برای این روزها داشته باشید، چه می‌گویید؟

بهترینش به نظر من، همان بصیرت است. بصیرت برای نوجوانان و خانواده‌های ما حرف اول را می‌زند. اولاً خانواده‌ها باید فرزندان ما را هوشیار بار بیاورند. در سرمایه‌داری غرب، هیچ‌کاری بدون هدف انجام نمی‌شود. به قول خودشان، برای سنت‌سنت‌شان برنامه‌ریزی می‌کنند. بنابراین تولید فکر و فرهنگ، تولید فیلم و سریال و پویانمایی، راه‌اندازی شبکه‌های ماهواره‌ای، برگزاری جشنواره‌های هنری و علمی بین‌المللی، همه و همه با قصد و هدفی انجام می‌شود. بهترین راه مقابله آن است که ما در برابر آن هوشیار باشیم و بصیرت داشته باشیم.

دوم آنکه براساس اولویت‌ها و نیازهای کشور و جامعه، تولید کنیم. باید قدم‌هایمان را حساب‌شده برداریم؛ یعنی اگر از ما پرسیدند که این داستان، این فیلم یا این سریال برای چه ساخته شده است، باید دلیل و هدف قانع‌کننده‌ای داشته باشیم. البته متأسفانه در حال حاضر این‌گونه نیست. هر محصولی به‌صرف اینکه محصولی فرهنگی است، قابل ارائه نیست. کمااینکه هر غذایی به‌صرف اینکه اسمش غذاست، قابل خوردن نیست. برای غذای جسم کودکانمان تا چه‌اندازه اهمیت قائل هستیم، اما به غذای روح آن‌ها اهمیت نمی‌دهیم. خانواده‌ها باید قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، متوجه خطر فرهنگی موجود بشوند.

سوم آنکه باید به تاریخ خودمان (تاریخ ملی و تاریخ اسلامی‌مان)، ادبیات کهن و عامه‌مان و همچنین شناخت عناصر فرهنگی‌مان، توجه بیشتری داشته باشیم. مثلاً ما در فرهنگ ملی‌مان چیزی به نام «ضرب‌المثل» داریم. این ضرب‌المثل‌ها در حقیقت امربه‌معروف و نهی‌ازمنکرند. همان سبک زندگی اسلامی-ایرانی‌اند. در آن‌ها امانت‌داری و منظم بودن، دست‌درازی نکردن به اموال غیر، آداب معاشرت درست با دیگران، رعایت حق‌الناس و… وجود دارد. همه‌ی این‌ها امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر هستند. گسترش همین فرهنگ و ادبیات عامه و قدیمی، موجب پایداری فرهنگی کشور می‌شود. متأسفانه در فیلم‌ها و سریال‌های خودمان، از این تلمیحات و اشارات خیلی کم بهره می‌بریم و برعکس، از تلمیحات وارداتی استفاده می‌کنیم. مثلاً در فلان سریال، یکی از شخصیت‌ها به دیگری می‌گوید «تو فکر کردی سوپرمنی». تلمیحات در حقیقت نمک یک زبان و فرهنگ محسوب می‌شوند. این‌ها را نباید از فرهنگ‌های دیگر گرفت.

گفت‌وگو با محمد میرکیانی، نویسنده کتاب «تن‌تن و سندباد»

عکس: یادداشت رهبر انقلاب بر کتاب داستانی «تَن تَن و سندباد»

در غرب، گاهی هزینه و زمان زیادی صرف می‌کنند تا یک اصطلاح جا بیفتد. مثلاً شکسپیر در نمایشنامه‌ی «هملت» می‌نویسد: «بودن یا نبودن، مسئله این است.» چقدر این جمله را در آثار فرهنگی و هنری خودشان تکرار کردند تا آن را در فکر جامعه جا بیندازند. حالا دیگر ما هم این جمله را می‌دانیم. در ادبیات ملی ما، کلی از این عبارات حکمت‌آمیز و پندآموز و جملات نغز وجود دارد، خیلی بیشتر و بهتر و حکیمانه‌تر از جملات تمدن غرب. مثلاً «خدایا از تو می‌خواهم که چیزی نخواهم.» اما متأسفانه این‌ها در تولیدات فرهنگی ما اصلاً وجود ندارد، درحالی‌که منبع اصلی تولید فکر و فرهنگ، ادبیات است. ما اگر با ادبیات غنی خودمان آشنا نباشیم، نمی‌توانیم حرف بزنیم. کسی که مطالعه نداشته باشد، از دایره‌ی واژگانی کمی برخوردار است و بنابراین نمی‌تواند به‌خوبی حرف بزند. حتی مدیران فرهنگی ما را هم می‌توانید این‌گونه امتحان کنید. مدیران فرهنگی زیادی را دیده‌ام که موقع سخنرانی، متنی را مثل انشای بچه‌دبستانی‌ها، جلوی چشمشان می‌گیرند و از روی آن می‌خوانند. معلوم است این مدیر فرهنگی، نه از ادبیات چیز خاصی می‌داند و نه اینکه مطالعه‌ی چندانی داشته است. واضح است که اساساً این فرد توانایی تأثیرگذاری بر فلان هنرمند را نخواهد داشت.

بنابراین آن چیزی که من در این کتاب دنبال آن بوده‌ام، هوشیاری نسبت‌به زندگی، ایران و اتفاقات جاری در دنیاست تا بچه‌ها بتوانند با خواندن این کتاب، متوجه یک مسیر تاریخی درست شوند. مثلاً در جایی از این کتاب، گفت‌وگویی بین رستم و تارزان وجود دارد. تارزان به رستم می‌گوید «غریبه تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟» رستم می‌گوید «آن زمانی که در مغرب‌زمین اصلاً خبری نبود، من اینجا داشتم گورخر شکار می‌کردم.» هدفم این بود که با این گفت‌وگو نشان بدهم که تمدن ماست که پیشینه‌ای تاریخی دارد، وگرنه از کشف آمریکا فقط سیصد سال می‌گذرد. نوجوان ما باید این را بداند. باید بداند که در دنیا، ما حرف برای گفتن داریم و حالا که حرف برای گفتن داریم، نباید خیلی راحت تحت‌تأثیر حرف دیگران قرار بگیرد. البته ما هیچ‌گاه ستیزه‌جو نبوده‌ایم. آن‌ها همیشه ستیزه‌جو بوده‌اند و جنگ‌ها را همیشه آن‌ها راه انداخته‌اند، مخصوصاً در صد سال اخیر. ما فقط در مقابل تهاجمات آن‌ها، ایستادگی کرده‌ایم.

سؤال آخر اینکه کار بعدی که در دست دارید، چیست؟

مدت‌هاست که موضوعی برای نوشتن، ذهن من را مشغول کرده و آن‌هم نگارش رمانی جذاب درباره‌ی انقلاب اسلامی است. رمانی که جذاب باشد و مخاطبش هم کودکان باشند، کار خیلی سختی است. دوست دارم رمانی بنویسم که بچه‌ها با آن ارتباط برقرار کنند و آن را بخوانند. درباره‌ی دفاع مقدس الحمدالله کارهای خوبی شده است که البته کافی نیست، اما به‌هرحال کارهای خوبی انجام شده، اما درباره‌ی انقلاب اسلامی هنوز این اتفاق نیفتاده است. ان‌شاءالله خدا کمک کند و بتوانم این کار را انجام بدهم.