مطمئنم دوستم داره. مطمئنم نمی خواد منو زجر بده. مطمئنم بدجنسی نمی کنه. پس چرا ۱۲ ساله این قضیه بین ما حل نشده! چرا همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش رو اعصابه هر دوتامونه.

بد اخلاق که می شم، از خودم بدم میاد! آخه اصلا بد اخلاقی، در شأن یه منتظره؟

اصلا تحمل خودمو ندارم وقتی …

کاش می شد اونموقع از دست خودم فرار کنم. نشستم لب تخت و فکر کردم. اینبار نباید از کنار این مسئله بگذرم. باید حل بشه. باید یه جوری دوتایی باهاش کنار بیاییم. یا هر کدوم یه کم کوتاه میاییم و تموم میشه، یا کلا باید این وضعیت رو به عنوان یه خصلت همسرم بپذیرم.

رفته بود آبی به صورتش بزنه و برگرده. تا اومدم بگم عزیزم بیا در مورد این مطلب حرف بزنیم، یهو گفت: ببخشید!

شوکه شدم. این اولین بار بود که مستقیم، بدون رفتارهایی که بخواد بهم بفهمونه پشیمونه و …، مستقیم می گفت!

گفتم: من اومدم یه چیز دیگه بگم. خجالتم دادی. من خیلی بدخلقی کردم. ببخش.

ولی عزیزم! خواهش می کنم بیا در موردش حرف بزنیم. باید این مطلب تموم یشه. دیگه نمی خوام این دلخوری تکرار بشه …