به دنبال شهادت فعال فرهنگی و مدافع حرم حضرت زینب(س) سید اسماعیل سیرت نیا در سوریه، محمد حسین خاکزاد از دوستان این شهید یادداشتی را منتشر نمود که بدین شرح است:

سید را چند سالی بود که می شناختم. او را در روضه ها و هیئت خانگی اش شناختم و بعدها که به عنوان کمک و همراه بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه گیلان به راهیان نور می آمد بیشتر دیدم و توفیق همراهی اش را داشتم. این چند خط را برای ثبت در تاریخ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس گیلان می نویسم و می دانم که تنها گوشه ای از فضایل مرد پرتلاش جبهه ی مقاومت است اما شاید یادآوری اش برای ما غفلت زادگان تاریخ خالی از لطف نباشد. باشد که خدای متعال با تمام ناخالصی ها از ما بپذیرد.

سید را می شناختم؛ به خصوص از آن زمانی که مرام  و مردانگی اش در مهرماه سال ۹۱ من را شرمنده ی این شهید والامقام کرد. سال ۹۱ وقتی مادر بزرگوارم دچار بیماری سختی شدند و مجبور شدیم که او را به تهران منتقل کنیم و من آن زمان آغازین روزهای تحصیل در کارشناسی ارشد را سپری می کردم؛ مجبور شدم تا در آن تنهایی و دستپاچگی بیمارستان، شماره و نام برخی دوستان مختلف از جمله ساکنین تهران را مرور کنم. نام «سید اسماعیل سیرت نیا» به ذهنم رسید. او تا آن زمان یک «دوست» بیشتر نبود. اما به دو خاطر با او تماس گرفتم:

اول آن که آرامش او را در شرایط سخت اردوی راهیان نور و شکل مدیریت وی را دیده بودم و به شدت می پسندیدم.

و دوم آن که سید ساکن تهران بود و راحت تر می توانستم مزاحم او بشوم و در کنار همه ی این ها سید از حیث سن و سال برای من حکم برادر بزرگ تر را داشت.

نتیجه ی آن تماس باور کردنی نبود. ساعاتی بعد سید با یک دمپایی ساده و ماشین پرایدش و با آن لبخند دلنشین در کنار من ایستاده بود! یادش بخیر! ناهارش لقمه ای بود که در حین رانندگی به سمت مطب دکتر مادر به او داده بودم و رختخوابش در آن چند شب صندلی پراید! پارک شده در کنار در اصلی بیمارستان امام خمینی (ره) و بک گراند داخل ماشین هم چیزی جز مداحی حاج محمود نبود!

سید را می شناختم. از همان روزهای داغ ۸۸ که ما آن چنان که باید شهامت مقابله با شبهات را نداشتیم و حضور در صحنه ها را نداشتیم و اما او پای ثابت جلسات روشنگری رشت بود! یا شرکت کننده و یا برگزار کننده… (بگذریم از کارهایی که در تهران کرده بود!) آن روزها خیلی ها یا سکوت کرده بودند و یا منتظر اتفاقات بعدی بودند! اما او به والله قسم! در صحنه بود و از هیچ ملامت و متلک و امتیاز منفی! دلسرد نمی شد.

شهید-سیرت-نیا

سید به راستی مرد لحظات دشوار و انیس روضه های اهل بیت بود. دوست داشتم این را به طور اختصاصی به عنوان یک پایه روضه ای کوچک سید به یادگار بنویسم:

سید عاشق و دلداده ی مادر سادات، خانم فاطمه ی زهرا سلام الله علیها بود… و نمی دانم چه رازی است بین شهداء و مادرشان که این چنین عاقبتی را برایشان رقم می زند!

هنوز شیرینی ذکر روضه های مادر سادات توسط این سادات و مداح دلسوخته در منزل شهید حاج مصطفی زمانی (زمانی که حاجی هنوز به شهادت نرسیده بودند) و ذکر روضه اش در خاک سرخ خوزستان در گوشمان هست و طنین ناله های جانسوز ایشان در قلب دوستانش به یادگار مانده است.

سید یک فرد معمولی مثل من و شما بود. امروز که دوستان خبر شهادتش را به من دادند نکته ای را به آن ها یادآوری کردم. شاید خیلی ها که سید را دیده باشند او و شوخ طبعی و سادگی اش در رفتار و رک بودنش در کلام برایشان جلوه کرده باشد، اما من می خواهم بگویم سید به غیر از این که یک فرد معمولی مثل من و شما بود ویژگی های برجسته ی دیگری داشت که خیلی از ما در آن ها لنگ می زنیم و به گمان این حقیر، همین ویژگی ها بود که او را به قافله ی شهدای مدافع حرم ملحق کرد:

اول آن که او را همیشه مدافع صریح و بی پرده ی منهاج ولایت فقیه و دلباخته ی سید علی حسینی خامنه ای (حفظه الله) یافتم. سید حاضر نبود بر سر اصول انقلابی اش معامله کند. در تمام جلسات روشنگری و برنامه های سیاسی و هیئتی پیشگام و در عین حال عموماً تنها بود!

دوم آن که ایشان مرز شوخی و جدی را می شناخت. در عین این که از خیلی از ما شوخ تر و رک تر بود اما وقتی اسم ارزش ها مطرح می شد و بحث های سیاسی و مذهبی به میان می آمد بسیار صریح و جدی میشد؛ به خصوص در هنگام ذکر و یاد اهل بیت عصمت و طهارت و علی الخصوص خانم مادر سادات سلام الله علیها.

سوم آن که ایشان به شدت روحیه ی بسیجی و تدارکاتی داشت و علی رغم این که من از برخی قرائن مطلع شده بودم که در سپاه محمد (ص) تهران مسئولیت ها و کارهای جدی بر عهده گرفته است اما خودش را همیشه به عنوان یک نیروی ساده ی تدارکات لشگر ۲۷ معرفی می کرد و برعکس خیلی ها قیافه و پز رفاقت با برخی بزرگان جنگ و انقلاب را نمی داد هر چند که با برخی از بزرگان چون حاج حسین الله کرم رفاقت و هم نشینی داشت.

چهارم آن که سید چند سالی بود که در یکی از رشته های علوم انسانی شروع به تحصیل کرده بود و در عین مشغله ی زیاد به شدت طالب درک مباحث و فهم عمیق دروس دانشگاهی بود. در این چند مدت اخیر با به طور مداوم با هم ارتباط داشتیم و ایشان از این حقیر دائما در رابطه با مباحث مختلف هم فکری می گرفتند و به شدت دغدغه ی تحلیل به شکل عام و علوم انسانی اسلامی به طور خاص داشتند. ارتباطشان با اساتید نیز خیلی خوب و علمی بود و برایم از گفت و گوها و بحث های علمی کلاس تعریف کرده بود. به نظرم این برای امثال ما و من که از فضای درس و بحث فراری هستیم درس بزرگی است که می شود در عین حضور در میادین جهاد و شهادت اهل درس و بحث هم بود. و صد حیف که سید بدقولی کرد! قرار بود که سال بعد او را در مقطع ارشد یکی از دانشگاه های دولتی تهران ملاقات کنم…

و آخر این که سید به تمام معنا «لوطی» و با مرام بود. در شرایطی که خیلی ها که از آن ها انتظار کمک داری، فراموشت می کنند سید از آن هایی بود که بیشتر در چنین شرایطی رؤیت می شد! این را حداقل امثال من و مهدی نورسته ی عزیز به خاطر دارند…

به قول کمیل عزیز، «شهادت مزد خوبان است» و من فکر می کنم سید مزد این همه سال کم خوابی و دویدن در این جبهه و سینه زدن خالصانه زیر بیرق امام و شهدای عزیز را گرفت و خوشا به حالش!

به گمانم آن چه برای این شهید عزیز، شهید سجاد طاهرنیای عزیز و سایر شهدای عزیز و هم شهری های دیروز و ساکنین امروز بهشت و رضوان الهی دارای اهمیت است این است که ما هم تکان بخوریم و برای سعادت مند شدن قدمی برداریم! رفقا! به یاد بیاوریم آیات شریفه ی سوره ی یاسین را که در آن شهید و رسول الهی با حسرت می گوید که کاش سایرین هم از حال خوش من و مزد زحماتم با خبر بودند.

پس این ما و این راه سید عزیز که بیشتر از آن که گفتنی باشد رفتنی است! به راستی سید مصداق این آیه ی شریفه ی سوره ی مبارکه ی یونس بود که:

«أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»

محمدحسین خاکزاد

دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه علامه