ز- ف یکی از دانشجویان درس خوان و باهوش در دانشگاه تهران است. او از بچگی در یک خانواده متوسط تهرانی زندگی کرده است. خانواده او اگر چه به مسایل دینی و اعتقادی بی توجه نبوده اند، اما چنان که باید به مساله حجاب و پوشش توجه نداشته، و چون در اطرافیان خود کمتر محجبه داشته اند، ریسک حجاب کامل و برخورد های متفاوت اطرافیان را به راحتی نمی پذیرفتند.

او پس از مدتی آشنایی و دوستی با یکی از دوستان چادری خود تصمیم می گیرد حجاب کامل و چادر را برگزیند، وی که قبل از آن مانند اکثر مانتویی ها، اهل آرایش و پوشیدن لباس های جذاب در بیرون از منزل بوده است برای ما ازتجربیات پس از چادری شدن خود می گوید:

چند وقت می شود که از این انتخاب می گذرد؟

 الان که این سال ها را می شمارم باورم نمی شوم که 7 سال گذشته است. بله 7 سال

 چطورشد که فکر کردید باید در پوشش خود تغییر ایجاد کنید و چگونه این اتفاق افتاد؟

راستش این تصمیم ناگهانی و یک شبه نبود. حاصل یک دوره تغییر مستمر بود. اول با دوستی با یک خانم محجبه، مؤمن و خوش برخورد و ارتباط دوستانه و صمیمی با او مشتاق شدم به این که در خودم تغییر ایجاد کنم. هرچند به خاطر ندارم او مستقیما حرفی به من در زمینه حجاب زده باشد. کم کم خودم به جای مانوتهای کوتاه از مانتوهای بلندتر و ساده تر خوشم آمد.

بعد حجاب موهایم مرحله به مرحله کامل تر شد، سپس تصمیم گرفتم چادر سرکنم دنبال بهانه می گشتم مثلا برنامه ریزی کردم به سفر مشهد بروم و بعد از این که از حرم بیرون آمدم دیگر چادرم را در نیاورم و به همه اعلام کنم چادری هستم.

اما در همان مدتی که تا سفر مانده بود نتوانستم صبر کنم و یک روز صبح چادر سرم کردم و بیرون رفتم. واقعا کار آسانی نبود ولی هر چه بود ارزشش را داشت و من خیلی زود شیرینی اش را حس کردم.

چه چیزش خیلی آسان نبود؟

 درگیر شدن با خانواه و به ویژه مادرم. چون خانواده ام با چادری بودنم موافق نبودند. تا وقتی چادر سر نکرده بودم ولی با مانتو حجابم کامل بود استقبال هم می کردند و خیلی راضی بودند اما با چادر مشکل داشتند چون می دانستند ممکن است در خانواده موجب شود من را مورد تمسخر قرار دهند.

این اتفاق خوشایند ایشان نبود و من از طرفی به شدت دوست داشتم چادر سرم کنم و از طرف دیگر می خواستم رضایت پدر و مادرم را جلب کنم چون رضایت خداوند در گرو رضایت آنان بود.

 واکنش بقیه نسبت به این انتخاب چه بود؟

خانواده ام در مرحله اول استقبال نکردند و ناراحت بودند، ولی حتی مادرم که اصلا موافق نبود با گذر یک سال آنقدر از این اتفاق خوشحال بود که مدام به آن در جمع و خلوت افتخار می کرد و آن را مایه مباهات خودش می دانست. حالا هم دوست دارد خواهر کوچک ترم چادر سر کند ولی او را مجبور نمی کند و به نظر من کار درستی می کند.

بقیه اعضا خانواده هم اولش کمی با نگاه های عجیب و غریب به من نگاه می کردند و هر از گاهی متلک هایی هم می انداختند. ولی به یک سال نکشیده دو سه نفر از دخترهای دیگر فامیل هم چادر را انتخاب کردند و به نظر من این اتفاق به سختی نگاه ها و طعنه ها می چربید.

در غیر از محیط خانواده چطور؟

 در دانشگاه خیلی جالب بود دوستان قدیمی فکر می کردند من از اول نفودی بسیج بوده ام و در مرحله اول احساس خود من این بود که دوستان تازه ام در بسیج و تشکل هایی که تازه در حال جذب شدن به آن بودم حس می کنند من نفوذ ی ام. اما بعدا همه چیز حل شد ولی روزهای سختی بود احساس می کردم اساتید، دانشجویان چه دختر و چه پسر، همه یک جور خاص به من نگاه می کنند اما بعدا فهمیدم خیلی هم اینطور نبوده یکی از اساتید هم چادری شدنم را به من تبریک گفت و من خیلی خوشحال شدم.

 حس خود شما چه تغییری کرده بود  نبست به خودت؟

وقتی کسی چیزی می گفت که ناراحت می شدم در خلوت خودم با خدایم می گفتم خدایا به خاطر رضای تو و نزدیک تر شدن به تو همه چیز را تحمل می کنم و بعد چراغی از شادی و شعف در دلم روشن می شد. انگار خداوند مرا در آغوش می کشید و من آرام و شاد می شدم.

علاوه بر این نوعی حس کامل شدن قد کشیدن و بلند تر شدن در درونم احساس می کردم. کم کم غیر از چادری شدن خیلی از کارهای دیگر را انجام نمی دادم با خود می گفتم این کار را انجام بدهم اگر اشتباه باشد به اسم همه دختر چادری ها تمام می شود پس باید مراقب رفتارهای کوچکم هم باشم. چون خودم همیشه مراقب رفتار چادری ها بودم.

ضمنا با گذر زمان کم کم نوع واکنش مردم به من باعث شد حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. مثلا من می دیدم که یک مغازه دار نوع حرف زدنش و برخوردش با من با یک بی حجاب چقدر متفاوت است.

با هر دختر بی حجابی گرم می گیرد و راحت نگاه می کند و می خندد اما به من که می رسد خودش را جمع می کند، سرش را پایین می اندازد و خیلی با احتیاط حرف می زند و من در این لحظه به غایت احساس غرور می کنم.

شما گفتید که ازدواج کردید؟ بیشتر در مورد این اتفاق و نسبتش به با حجاب شدن تان بگویید.

این مسئله برای من خیلی مهم بود و خوشحالم از آن پرسیدید چون خیلی از دختران بی حجاب فکر می کنند با آشکار کردن زیبایی شان بیشتر مورد جلب توجه قرار می گیرند و فرصت های بیشتری برای انتخاب بهتر دارند. ولی واقعیت خیلی با این تصور متفاوت است.

بله شما وقتی پوشیده نیستی بیشتر دیده می شوی اما کمتر انتخاب می شوی. اگر هم انتخاب شوی باید با خود بگویی کسی که مرا به خاطر صورت آرایش کرده ام و زیبایی ظاهری ام انتخاب می کند، هر لحظه ممکن است صورتی زیباتر ببیند و تازه تر و جوان تر.

وقتی همسرم من را انتخاب کرد، مطمئن بودم برای چیزهای با ثبات و ماندگار تری مرا انتخاب کرده است. من از زندگی و همسرم بسیار راضی ام. همسرم فردی مذهبی و از خانواده ای مذهبی  است و همسرم به من گفت اتفاقا به خاطر حجاب کاملم مرا انتخاب کرده است. می خواهم بگویم من با خدا معامله کردم و در این معامله من یک قدم آمدم و خدا صد قدم آمد. این انتخاب برکاتی در زندگی ام داشت که خیلی هایش اصلا در کلام نمی آید.

در روزهای اولی که چادر را انتخاب کرده بودید، شد که برای لحظه ای پشیمان شوید و باخود بگویید کاش این کار را نکرده بودم؟

هرگز، من اشاره کردم که با سختی هایی در این مسیر روبرو شدم ولی من بخاطر خدا این کار را کردم و کاری که برای خدا باشد پشیمانی ندارد. من شاید چیزهایی را از دست داده باشم ولی چیز هایی که به دست آوردم خیلی بیشتر و ارزشمند تر بود.

چه چیزهایی را از دست دادید؟

برخی راحتی های زودگذر، خب چادر سر کردن علاوه بر مصونیت محدودیت هایی هم دارد مثل سختی پوشیدن آن در گرمای هوا. یا برای ما که از ابتدا چادری نبودیم جمع کردن و کنترل چادر کار آسانی نبود. یا داشتن حجاب کامل در گرما کار سخت تری است نسبت به پوشیده نبودن. البته منظورم این نیست که این چیزها ارزشمند است ولی خب نمی توان انکار کرد که حجاب با خود حد و حدود و محدودیت هایی هم دارد.

شما اگر قرار باشد کسی را به این انتخاب تشویق و ترغیب کنید چه می کنید؟

به نظر من نمی شود کسی از لحاظ اعتقادی مشکل داشته باشد و در مبانی اعتقادی اش حفره های جدی داشته باشد و از آن انتظار داشته باشی حجابش را حفظ کند. کسی که کلا وجود چیز غیر مادی را منکر می شود و به نظرش همه چیز این دنیا خالی از روح و معنویت است را نمی توان با تذکر زبانی متقاعد کرد.

حتی کسی را که معتقد است خدا و دین و امام و انقلاب سرجایشان هستند ولی حجاب مساله ریشه ای نیست و مهم نیست را نمی شود اینطور متقاعد کرد. مساله ریشه ای تر است متأسفانه جای توجه عمیق و ریشه ای به این مسأله خالی است و همه می خواهند با یک تذکر یک باره آن هم در خیابان و کوچه و بازار، همه را محجبه کنند.

با این حساب شما خیلی به امر به معروف و نهی از منکر در این خصوص معتقد نیستید؟

نه این طور نیست من معقتد نیستم باید هرکس با هرجور لباسی که دلش خواست به مراکز عمومی بیاید و کسی هم هیچ نگوید. ولی انتظار زیادی نباید برای تأثیر پذیری عمیق داشت.

پس راه حل به نظر شما چیست؟

به نظر من اول باید این افراد را متقاعد کرد که نه تنها کسانی که خود را مسلمان می دانند ولی به حجاب معتقد نیستند بلکه کسانی که دین دیگری هم دارند طبق قانون موظف به حفظ حجابند و همانطور که هر عمل غیر قانونی چون دزدی، کلاهبرداری و رد کردن چراغ قرمز کاری غیر قانونی است و باید به این خاطر قبیح دانسته شود این نیز قبیح است و در گام بعد باید اینان را متوجه این کرد که حجاب اینان در فضای عمومی امری نیست که فقط به خودشان ربط داشته باشد. چون پبامدهایی دارد که نتیجه اش گریبان همه را می گیرد.

 اگر دختر شما نخواهد چادری باشد چه می کنید؟

 من هنوز دختر دار نشده ام اما باید بگویم سعی می کنم از کودکی آنقدر در مبانی اعتقادی اش قوی بار بیاید که خود این مسیر را انتخاب کند. البته من او را در انتخاب چادر کاملا آزاد می گذارم ولی حجاب کاملش برای من مهم است و مسلما نسبت به آن حساسیت بیشتری نشان خواهم داد ولی هرگز او را به چیزی وادار نمی کنم.

چون خودم دیده ام که بسیاری که به اجبار پدر و مادرشان و فضای خانواده چادر سر کرده اند و خود متقاعد نشده اند و بعدا در اولین فرصت که برایشان پیش آمده حجاب را کاملا کنار گذاشته اند.

نکته ای مانده که بخواهید به آن اشاره کنید و در سوال های من نباشد؟

خیر ممنونم از وقتی که گذاشتید.