آثار قبلی محمد حسین مهدویان همچون «آخرین روزهای زمستان» و «ایستاده در غبار» و مستند کمتر دیده شده «استخوان لای زخم» سبب شده که او را فیلمسازی با گرایشات مستندسازی بشناسیم و این انتظار را نداشته باشیم که او بتواند فیلم داستانی بسازد. از این جهت فیلم «ماجرای نیمروز» اثری کاملا غافلگیر کننده است و از سوی دیگر تبحر و چیره دستی او در ساخت فیلم «ماجرای نیمروز» موید یک نکته مهم است که تجربه ساخت مستند داستانی‌های تاریخی، موجب اعتلای وی شده تا بتواند یک فیلم داستانی تاریخی نفسگیر را بسازد.

حوادث فیلم«ماجرا نیمروز» در سال ۱۳۶۰۰ رخ می دهد، پس از عزل «بنی صدر» و بازگشت «مسعود رجوی» از پاریس، مواجه سازمان منافقین(سازمان مجاهدین خلق) با نظام، وارد فاز نظامی می شود. سال پرآشوبی که جوخه ترور سازمان منافقین در ابعادی وسیع، اقدام به ترورهای خیابانی کرد.

در آن مقطع پر التهاب «موسی خیابانی» فرماندهی نظامی منافقین را در ایران را بر عهده داشت. ماجرای نیمروز روایتی تاریخی از تابستان پر آشوب و پر التهاب دهه شصت است. تاریخی که از چشم جادویی سینما مغفول مانده تا اینکه پس از سی و هفت سال درباره‌اش فیلمی داستانی ساخته شد.

فیلم مهدویان بر خلاف انتقادات مطرح شده متکبرانه «اوژن یونسکویی»، مجری فراستی‌نمای چامسکی باز، فیلمی با طراحی دقیق است. دوربین مخفیانه با آن رنگ‌بندی فوق العاده سراغ دهه شصت می‌رود. فیلم بر خلاف ادعای به نگارش درآمده در فضای مجازی به شدت قصه دارد. در پاسخ به منتقد مجازباز، حضرت قطب عالم جیوگی، باید نوشت، فیلم ۱۲ نیمه شب (کاترین بیگلو) را تماشا کنید، آیا می‌توان ادعا کرد آن فیلم هم قصه سر راستی ندارد؟ نمونه موفق قابل قیاسی که با شیوه‌های منسوخ کلاسیک رویدادنگاری نمی‌کند، فیلم کاترین بیگلو است. برخی به این دلیل عدم استفاده از الگوهای منسوخ کلاسیک در فیلم آن را درک نمی‌کنند، چون فیلم تاکید برمحیط و فضا دارد و به تدریج شخصیت‌ها را وارد فیلم می‌کند. این شیوه قصه گویی در سینمای جهان کاملا رایج است و نمونه تطبیقی کامل مقیاسه فیلم ۱۲ نیمه شب (کاترین بیگلو) است. اما فیلم ۱۲ نیمه شب مخاطب را وادار به کنکاش در مورد نحوه کشته شدن «بن‌لادن» می‌کند.

طبیعی است اگر ماجرای دستگیری بن لان را ندانید، اگر با مجموعه فعالیت های سازمان سیا آشنا نباشید، یا حداقل ۴ مستندی که درباره بن لادن ساخته شده را تماشا نکرده باشید، فیلم ۱۲ نیمه شب برایتان خیلی معمولی به نظر می رسد. طبیعی است قبل از ساخت فیلم در آمریکا، مستندهای فراوانی ساخته و ۱۲ جلد کتاب طی یک سال پس از عملیات نپتون به نگارش درآمد. یعنی مردم سراسر جهان وقتی به این آثار دسترسی داشتند دیدن فیلمی در مورد کشتن بن لادن برایشان جذاب است. برای درک عمیق‌تر از فیلم ۱۲ دقیقه نیمه شب، حتما به صورت خیلی خاص مستندهای:

۱- مستند قتل بن لادن
۲ – عملیات نپتون و آثاری مستنی
۳ – «Documentary killing of Osama bin Laden»
۴ – «Americas Secret Killers»
۵ – «The Story Behind Bin Ladens Death»
۶ – «The Last Days of Osama Bin Laden»
۷ – «Seal Team Six: The Raid on Osama Bin Ladenn» و… پیش زمینه خوبی را برای دیدن فیلم کاترین بیگلو به مخاطب ارائه می‌کند.

طبیعی است که در عصر اینترنت با یک سرچ ساده درباره «موسی خیابانی»، «مسعود رجوی» و «جوخه نظامی سازمان منافقین» اطلاعات خوبی می‌توان بدست آورد. اما وقایع دهه شصت شمسی در ایران، سیکل و چرخه مدیایی هالیوودی دهه شصت را پشت سر نگذاشته و متاسفانه درباره آن روزهای پر التهاب و اعدام های خیابانی سازمان نفاق، مستندهای درخوری ساخته نشده است.

اما بهترین مرجع برای افزایش آگاهی مخاطبان ماجرای نیمروز و وقایع مرتبط به موسی خیابانی، کتاب «تاریخ شفاهی دکتر محسن رضایی جلد اول با عنوان دوران مبارزه؛ بحران گروه های سیاسی» (صفحه ۴۸۹ تا ۵۰۷) بسیار قابل استناد است. این بخش از خاطرات شفاهی محسن رضایی را اگر مرور کنیم درخواهیم یافت ماجرای نیمروز واگویه ای نسبی از تاریخ نیست، بلکه خود تاریخ است. یعنی مخاطب با داشتن شناخت نسبی نسبت به سازمان نفاق می‌تواند چیستی و چگونگی آنها را از متن فیلم را درک کند.

فیلم به ذات قصه‌گو و تقریبا تمام وقایع آن  روزها را با جزئیات تشریح می کند و مخاطبی که با آن روزها آشنا نیست می تواند لذت کافی را از فیلم ببرد. اما فیلم کمی شیطنت هم می کند و مخاطب را مثلا در مورد مسعود کشمیری وادار به تحقیق و پژوهش می‌کند. در مورد کشمیری مستند خوبی با عنوان «پرونده نا تمام» به کارگردانی جواد موگویی ساخته شده است که دیدن این مستند قبل از فیلم به لذت کشف گره مسعود کشمیری کمک شایانی می کند. اینکه فیلمی مخاطب را وادار به مکاشفه در تاریخ کند ضعف نیست، بلکه عظمت فیلم بیشتر به چشم می آید.

به همین دلیل برخی مجری نماهای فراستی نما چامسکی باز، در فضایی که اطلاعات جامع و مکتوبی در مورد دهه شصت نیست، از این فرصت بهره می‌برند و برای اینکه ماجرای نیمروز را مورد هدف قرار دهند،کارگردان را به خواندن کتاب بیشتر دعوت می کنند، در صورتی که خودشان باید بیشتر فیلم ببیند.

بازسازی هر تاریخی نیاز به شناخت آدم های آن روزگار دارد. درک مولف از دهه شصت درک عمیق و دقیقی است، غیر از اینکه لاجوردی را نمی‌شناسد و سعی می‌کند سخنان بدون پشتوانه و دروغ سعید حجاریان در مورد شهید لاجوردی را از گلوی مسعود (مهدی زمین پرداز) به مخاطب حقنه کند. این بخش از فیلم دروغین است و آرزوی نگارنده این است که در یک تعاملی منطقی، سکانس اتهامی در مورد شهید لاجوردی، حین اکران عمومی از فیلم حذف شود.

بقیه فیلم، مدرن در قصه گویی، پیشتاز در شیوه کارگردانی است. کارگردان با یک حقنه تکنیکال فیلم دوربین خود را مخیانه به دل این حوادث می‌برد که برخی این مسئله را ضعف فیلم می‌دانند در صورتیکه به اعتقاد نگارنده این مسئله ضعف فیلم نیست بلکه نقطه قوت اثر است.

در فیلم مونیخ (استیون اسپیلبرگ) اَونِر (اریک بانا) مثل رحیم( احمد مهرانفر) تیم عملگرایی را گرد هم می‌آورد تا اقدام به عملیات کند. منتها تفاوت فیلمی استیوی با مهدویان این است که تیم اَونِر عملیات ترور انجام می‌دهند و در فیلم مهدویان وظیفه تیم عملگرا، مهار ترور و عملیات ضد ترور است. تیم رحیم یک صلابت شرقی و یک تعمق انسان دوستانه دارد و فریبکارانه نیست. اما در گروه اَونِر جز کشتن، منطق دیگری در میانشان حاکم نیست.

عشق فریده و حامد اندازه درستی دارد، هیجان فیلم را چند برابر می‌کند و آنقدر با ظرافت در بطن قصه به کار رفته که با وجود اینکه الگویش کاملا دستمالی شده است اما فضای تریلر گونه ای بر فیلم حاکم است این رابطه عاشقانه اصلا اذیت کننده نیست و کاملا اندازه و به فیلم می‌آید.

*کمال گرایی یا کمال دوستی!

همه شخصیت‌های ماجرای نیمروز یک طرف کمال یک طرف. کاراکتر کمال (هادی حجازی فر) اغنا کننده و جنس جور دهه شصت است. با احترام به عقلانیت رحیم (احمد مهران فر)، تیز هوشی صادق( جواد عزتی)، جرات حامد (مهرداد صدیقیان)، مکاشفه گری مسعود (مهدی زمین پرداز)، کمال همان بچه حزب الهی عملگرایی است که دوستش داریم و در سینما نبوده، ولی خیلی دلمان برایشان تنگ شده است. پوست و گوشت استخوانش حزب الهی است. جان کف دست دارد و برای تحقق آرمانهایش لحظه ای کوتاه نمی‌آید. کمال شوق‌انگیزتن کاراکتر فیلم است که اشک شوق را در چشم جاری می‌کند. آنهایی که دهه شصت را با همه وجود درک کرده‌اند حتما دلشان برای کمال تنگ خواهد شد. چقدر کمال کمالگرای کمال یافته در این سرزمین زندگی می‌کردند و عده‌ای از آنها جام شهادت نوشیدند، عده دیگری روی ویلچر نشسته‌اند و عده قلیلی هم که مانده‌اند دوران بازنشستگی را با نوه‌هایشان می گذارنند. امروز کمال‌های جوان بسیاری در صف انقلاب داریم اما آن کمال‌های خیلی خاص بودند، چون بوی خمینی را از وجودشان استشمام کنیم.