«لمعات الحسین» یکی از کتاب های مرتبط با شخصیت حضرت امام حسین(ع) است که به قلم آیت‌الله سید محمدحسین حسینی طهرانی نوشته شده است. این کتاب خلاف برخی کتاب های دیگر که از تولد تا شهادت به شخصیت چهره‌های بزرگ کربلا مانند حضرت عباس(ع) و امام حسین(ع) پرداخته‌اند، مربوط به برخی از جملات و خطبه های حضرت سیدالشهدا(ع) و مبارزه ضد ظلم ایشان است.

خطبه سیدالشهدا راجع به اصلاح مردم، وصیت حضرت سیدالشهدا به محمد حنفیه، خطبه حضرت در زمان معاویه در منا، خطبه حضرت در وقت ممانعت حر، گفتار حضرت در پاسخ به تهدید حر، گفتار حضرت در آمادگی برای شهادت، دعای حضرت در صبح عاشورا، خطبه حضرت در صبح عاشورا، مبارزه حضرت سیدالشهدا، شهادت حضرت سیدالشهدا، حالات آن حضرت در هنگام شهادت و … بخشی از سرفصل‌های این کتاب هستند.

این کتاب بارها توسط انتشارات علامه طباطبایی در مشهد تجدید چاپ شده و نسخه مورد استفاده از آن در این گزارش، مربوط به چاپ دوازدهمش می‌شود که با شمارگان ۴ هزار نسخه و قیمت ۲۷ هزار ریال حدود ۴ سال پیش منتشر شده است.

گردآورنده کتاب درباره آن می گوید: جزوه ای که فعلا از نظر خوانندگان ارجمند می گذرد، عین برخی از کلمات حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام است که این حقیر با ذکر مدارک، از کتب معتبره نقل کرده؛ و فقط به ترجمه آن اکتفا شده است، و از شرح و بسط خودداری شده؛ تا آنکه به واسطه ایجاز و اختصار، قابل آن باشد که بر روی پرده‌ها و تابلوها نوشته شده و در مجالس و محافل، در منظر حاضرین قرار گیرد، و در عین حال به واسطه سادگی قابل استفاده عموم بوده باشد.

نگارنده، نوشتن کتاب و مقدمه آن را هنگام اذان ظهر عاشورای سال ۱۴۰۲ هجری قمری در مشهد مقدس تمام کرده است. در بخشی از فرازهای پایانی این کتاب که مربوط به شهادت امام حسین (ع) و حالات آن حضرت پیش از شهادت است، می‌خوانیم:

عبدالله بن عمار بن یغوث می‌گوید: من هیچ مغلوبی که مورد تهاجم افراد بسیاری قرار گرفته باشد، و تمام اولاد و اهل بیت او و اصحاب او کشته شده باشند ندیده ام، که قلبش محکمتر و دلش مطمئن تر و گامش استوارتر بوده باشد از حسین بن علی. در اینحال که به لشکر دشمن حمله می نمود تمام رجال و سپاهیان از مقابلش می گریختند و یک نفر باقی نمی ماند.

عمربن سعد به جماعت لشکر فریاد زد: این فرزند انزع بطین (علی بن ابی طالب) است! این فرزند کشنده عرب است! او را در پرّه گیرید، و از هر جانب به او حمله ور شوید!

چهار هزار نفر تیرانداز او را احاطه کردند! و بین او و بین خیام حرمش جدائی انداختند.

حضرت سیدالشهدا علیه السلام فریاد زدند: «ای شیعیان و پیروان آل ابی‌سفیان! اگر برای شما دینی نیست، و رویه شما اینست که از معاد نیز نمی ترسید؛ پس در زندگانی دنیای خود از آزادگان باشید! و اگر همچنانکه می پندارید، از طائفه عرب هستید، به حسب های خود برگردید (و از اعمال ناجوانمردانه احتراز کنید.)»

شمر، حضرت را صدا زد که: چه می گوئی ای پسر فاطمه!؟

حضرت فرمود: من با شما در جنگ هستم! بر زن‌ها مواخذه‌ای نیست؛ و تا وقتیکه زنده ام، این لشکریان یاغی و متعدی خود را از دستبرد به حرم من بازدارید!

«فرمود: حرم مرا رها کنید و سراغ من بشخصه بیائید! و اینک زمان شهادت من نزدیک شده و آثار و علائم آن پدیدار گشته است.»

شمر گفت: این درخواست را می پذیریم! و آن جماعت همگی بطرف خود حضرت روی آوردند و جنگ شدت یافت و عطش بر آن حضرت بسیار شدید شد.

و برای بار دوم از برای وداع به خیمه آمد، و با اهل حرم وداع نمود، و سپس به مرکز مبارزه بازگشت؛ و بسیار می‌گفت: لا حول ولا قوه الا بالله. «هیچ حرکت و تحولی نیست؛ و هیچ قوه و قدرتی نیست مگر به خداوند عز اسمه»

و ابوالحتوف جعفی، تیری به پیشانی مبارکش زد. آن تیر را بیرون کشید، و خون بر چهره اش جاری شد؛ و گفت: «بار پروردگارا! بر این حال من که از ناحیه بندگان نافرمان تو می گذرد واقف هستی! بار پروردگارا! یکایک آنان را بشمار! و آنان را متفرقا و متشتتا هلاک گردان! و یک تن از آنان را روی زمین باقی مگذار! و ابدا آنها را نیامرز!»

و با صوت بلند فریاد زد: «ای امت بدسرشت و برکردار! با محمد در عترتش به بدی رفتار کردید! آگاه باشید که شما بعد از من کسی را نخواهید کشت که از کشتنش نگران باشید و به هراس آئید، بلکه تمام کشتن ها برای شما سهل و آسان می نماید! و سوگند به خدا که من از خدای خودم امید دارم که مرا به شرف شهادت برساند، و از شما انتقام مرا بگیرد از جائی که خود نمی دانید!»

حصین گفت: ای پسر فاطمه! به چه چیز خداوند انتقام تو را از ما می گیرد؟

حضرت فرمودند: باس و شدت را در میان شما می افکند، تا آنکه خون های خود را می ریزید؛ و سپس چون موجهای دریا عذاب را بر شما خواهد ریخت!

در این حال، از کثرت زخمها و جراحات وارده، ضعف بر آن حضرت آنقدر شدید بود که ایستاد تا بیارامد؛ که مردی سنگ بر پیشانیش زد و خون بر صورتش جاری شد. و با لباس خود خواست تا خون را از دو چشمش پاک کند که مرد دیگری به تیر شعبه قلب مبارکش را هدف ساخت.

پسر رسول خدا، به خدا عرض کرد: «به نام خدا، و به خود خدا، و بر ملت و آئین رسول خدا (این شهادت روزی من می گردد). و سرش را به طرف آسمان بلند نموده و گفت: خدای من! تو می دانی که این قوم می کشند مردی را که در روی زمین پسر پیغمبری جز او نیست!»

دست برد و تیر را از پشت خود خارج کرد؛ و خون مانند ناودان فوران می کرد.

حضرت دست خود را زیر آن خون گرفت، و چون پر شد به آسمان پاشید و گفت: این حادثه که بر من نازل شده است چون در مقابل دیدگان خداست، بسیار سهل و ناچیز است. و یک قطره از آن خون بر زمین نریخت.

و برای بار دوم دست خود را زیر خون گرفت؛ و چون پر شد، با آن سر و صورت و محاسن شریف را متلطّخ و خون آلوده نموده و گفت: با همین حال باقی خواهم بود تا خدا و جدم سول خدا را دیدار کنم.

و آنقدر خون از بدن مبارکش رفته بود که قدرت و رمقی در تن نمانده بود. نشست بر روی زمین و با مشقت سر خود را بلند نگاه می داشت، که در این حال مالک بن بسر آمده و او را دشنام داد و با شمشیر بر سر آن حضرت زد.

و بُرنُس (یعنی کلاه بلندی که بر سر آن حضرت بود) پر از خون شد. حضرت برنس را انداخت و روی قَلَنسُوه که کلاه عادی بود عمامه بست. و بعضی گفته اند: دستمالی بست. که زرعه بن شریک بر کتف چپ آن حضرت ضربتی وارد ساخت. و حصین بر حلقوم آن حضرت تیری زد. و دیگری بر گردن مبارک ضربه ای وارد ساخت. و سنان بن انس با نیزه ای در ترقوه اش زد، و پس از آن بر سینه حضرت زد. و سپس در گلوی آن حضرت تیری فرو برد؛ و صالح ابن وهب در پهلویش تیری وارد کرد.

هلال بن نافع می گوید: من در نزدیکی حسین ایستاده بودم که او جان می داد؛ سوگند به خدا که من در تمام عمرم، هیچ کشته ای ندیدم که تمام پیکرش بخون خود آلوده باشد و چون حسین صورتش نیکو و چهره اش نورانی باشد. به خدا سوگند لمعات نور چهره او مرا از تفکر در کشتن او باز می داشت!

و در آن حالت های سخت و شدت، چشمان خود را به آسمان بلند نموده، و در دعا به بارگاه حضرت رب ذوالجلال عرض می کرد: «شکیبا هستم بر تقدیرات و بر فرمان جاری تو ای پرودگار من! معبودی جز تو نیست، ای پناه پناه آورندگان!»

از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت است که اسب آن حضرت با صدای بلند شیهه می کشید، و پیشانی خود را به خون حضرت آلوده می نمود؛ و می بوئید…

مهر/