شب و روز ششم ماه محرم الحرام، به نام دیگر نوجوان و یادگار امام حسن مجتبی(ع)، یعنی حضرت قاسم بن الحسن(ع) نامگذاری شده است تا مداحان اهل بیت (ع) در این شب و روز، با اشعار شاعران آئینی، یاد آن نوجوان الگو برای همه نوجوانان را گرامی دارند.

یکی از شاعرانی که درباره این نوگل امام مجتبی(ع) و شاگرد رزم حضرت عباس (ع)، شعر دارد، محمد فردوسی با این شعر است:

      آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان
یک شیردل مانند یل آمد به میدان
با سیزده جام عسل آمد به میدان
ای لشکر کوفه اجل آمد به میدان

باید که قبر خویش را آماده سازید
در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

رفته به بابایش که اینگونه شریف است
از نسل پاک صاحب دین حنیف است
قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است
امّا خدایی او سپاهی را حریف است

گوید به او عمّه، به بدخواه تو لعنت
مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم
آمد ولی در هیبت عباس، قاسم
در بازوانش قدرت عباس، قاسم
به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

عمّامه‌ ی او را عمویش بانمک بست
مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد
این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد
چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد
اصلا مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

ازرق کجا و شیر میدان خطرها
قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت
یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت
از میمنه تا میسره روی سرش ریخت
از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند
پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

و اما مجتبی حاذق هم در این زمینه، به عبارت معروف حضرت قاسم (ع) در شب عاشورا که مرگ در راه خدا را شیرین تر از عسل دانست، اشاره کرده و می سراید:

      مردن به زیر پای تو أحلی من العسل
پرپر شدن برای تو أحلی من العسل

بی شک برای من پدری کرده ای عمو
آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل

بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر
بوییدن عبای تو أحلی من العسل

آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن
با نیزه … تا خدای تو أحلی من العسل

من مثل مادرت سپر جان حیدرم
پهلوی من فدای تو أحلی من العسل

من می روم که از لبه ی تیغ بگذرم
من می روم بجای تو … أحلی من العسل

و اینک شعری از علیرضا لک را از نظر می گذرانیم که در آن به وداع حضرت قاسم (ع) اشاره شده است:

      چشمهایش همه را یاد مسیحا انداخت
در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت

هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه
جلوی پای عمو بود خودش را انداخت

با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش
کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت

بی زره رفت و بلافاصله باران آمد
هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت

بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت
نیزه ای از بغل آمد، زد و او را انداخت

اسبها تاخته و تاخته و تاخته اند
پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت

با عمو گفتن خود جان عمو را برده
آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت

محمد بیابانی هم در شعری بلندبالا، شأن و مقام حضرت قاسم بن الحسن (ع) را از ولادت تا شهادت به تصویر کشیده و حضور آن حضرت در کربلا را، اوج انقلاب می داند:

باز بوی بهار آمده است
سینه ها را قرار آمده است

چشمه جاری کرامت حق
از دل کوهسار آمده است

سفره دار مدینه را امشب
پسری گل عذار آمده است

که برای کریم آل عبا
سند افتخار آمده است

مژده بر نسل نوجوان بدهید
که به آنها نگار آمده است

باز هم لطف حق عظیم آمد
پسر حضرت کریم آمد

تا که چشمان خویش وا می کرد
ملک از ذوق جان فدا می کرد

هرچه دل بود با خودش می برد
در مسیر خدا رها می کرد

حسن آنشب ز شوق تا خود صبح
به همه سائلان عطا می کرد

مادرش هم کنار گهواره
تا زمان سحر دعا می کرد

وقت خوابش برای لالایی
فقط عباس را صدا می کرد

هرکه در کوی عشق عازم شد
به خدا که گدای قاسم شد

ما تو را از همان ازل دیدیم
چشمهای تو را غزل دیدیم

کهکشان تو را رصد کردیم
قمر و زهره و زحل دیدیم

تا به میدان طف درخشیدی
روی لبهای تو عسل دیدیم

در دل کارزار عاشورا
تا تو را گرم در جدل دیدیم

در سپیدی چشمهای حسین
خاطرات یل جمل دیدیم

پدرت گوشوار عرش خداست
مادر تو عروس آل عباست

طینتت نور و کوثر و یاس است
چون که مادربزرگ تو زهراست

نوه ی حیدری و این صفتت
ز شگرد نبرد تو پیداست

خوش به حالت که عمه ات زینب
و عمویت امام عاشوراست

قاسمی و پسر عموهایت
اکبر و اصغر و امام دعاست

در فرار از تو دشمن رذل است
چونکه استاد تو اباالفضل است

عشق از واژه های نابت بود
مبحث اصلی کتابت بود

سیزده ساله رهبر عشقی
کربلا اوج انقلابت بود

جانفدا کردنت به پای عمو
از دعاهای مستجابت بود

آن بلای عظیم عاشورا
نه قضا بلکه انتخابت بود

پای تو بر رکاب اگر نرسید
بالهای ملک رکابت بود

فصل سرد مرا بهاری کن
مثل بابات سفره داری کن.

تشبیه حضرت قاسم (ع) به غنچه گل هم نکته ای است که در شعر سید محمد میرهاشمی دیده می شود:

زمان‌ چیدن‌ لاله‌ عتاب‌ لازم‌ نیست‌
سرور و همهمه ی شیخ‌ و شاب‌ لازم‌ نیست‌

زمان‌ چیدن‌ یک‌ گل‌ هجوم‌ کی‌ آرند؟
برای‌ کندن‌ غنچه‌ شتاب‌ لازم‌ نیست‌

قتیل‌ دیدۀه ی پُر آب‌ و تیغ‌ ابروتم‌
زمان‌ ذبح‌ مگر تیغ‌ و آب‌ لازم‌ نیست‌

سلام‌ آخر قاسم‌ به‌ زحمتت‌ انداخت‌
مرا که‌ طفل‌ یتیمم‌ جواب‌ لازم‌ نیست‌

بگو به‌ لشکریان‌ سواره ی دشمن‌
زمان‌ کشتن‌ طفلان‌ عذاب‌ لازم‌ نیست‌

عدو ز پیکر این‌ گل، ‌ گلاب‌ می‌خواهد
برای‌ مجلس‌ ختمم‌ گلاب‌ لازم‌ نیست‌

ز سوز تشنگی‌ عالم‌ به‌ دیده ‌ام‌ تار است
گل‌ خزان‌ زده‌ را آفتاب‌ لازم‌ نیست‌

دلم‌ خراب‌ دو چشمت‌ شد از همان‌ آغاز
به‌ کوی‌ عشق‌ بنای‌ خراب‌ لازم‌ نیست.

و این نیز شعری است از یاسر حوتی که حضرت قاسم (ع) را آئینه حُسن امام مجتبی (ع) می بیند:‌

      ید موسی و مسیحاییِ عیسی دارد
نفس تیغ کَفَش، معجز احیاء دارد

حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند
این حسینی حسنی رزم تماشا دارد

ضربه ای می زند و هیمنه ها می شکند
“قاسم بن الحسن اسمی که مسمی دارد

این پسر آینه حُسن حسن بود و شکست
پس حسن در همه کرب و بلا جا دارد

عسل سرخ ز کنج لب او می ریزد
لعل شیرین و لب و شور معما دارد

تاک بود و به مصاف تبر و داس که رفت
سرو برگشت، قدی، هم قدِ آقا دارد

صورت و سینه ی تو، پهلو و بازوی علی
چقـَـدَر کرب و بلا حضرت زهرا دارد

و اکنون این گفتار را با شعری از حسن لطفی به پایان می آوریم؛ شعری که از زبان حضرت سیدالشهداء (ع) و در رثای حضرت قاسم (ع) سروده شده است:

      زیباتر از همیشه در این کربلا شدی
دیدی دلم گرفته، مرا مجتبی شدی

لک زد دلم برای عمو گفتنت، بگو
لک زد دلم چرا، چه شده بی ‌صدا شدی

افتاده ‌ای به خاک و پر از زخم گشته ‌ای
از دست رفته ‌ای و پر از ردّ پا شدی

از پایکوبی سُم اسبان عجیب نیست
ای پاره‌ ی دلم که چنین نخ ‌نما شدی

دیروز شانه ات زدم امروز دیده ‌ام
با پنجه ‌های قاتل خود آشنا شدی

بر روی خاک مثل عمو قد کشیده ‌ای
یا بس که تیغ خورده‌ ای از زخم وا شدی

گفتم عصای پیری من بعد اکبری
اما از این شکسته ‌ی تنها جدا شدی.