تجربه مربی:

” اگر مدرسه خانه دوم دانش آموز است؛

خانه، مدرسه اوّلِ اوست…”

در یک موسسه آموزشی، دانش آموزی به علتِ ضعفِ درسی به من معرفی شد. دختر خانمی بود که کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند. گفتند: ریاضی او ضعیف است.

برای ایجاد ارتباط و ریشه یابی مشکل، سر حرف را با او باز کردم:

– دخترم! الآن چه فصلی است؟
– تابستون…
– چه ماهی است؟
– نمیدونم…!
– می تونی چندتا از میوه های این فصل را نام ببری؟
– انگور و …
– دیگه چی؟
– دیگه چیزی یادم نمیاد.
– تا حالا میوه فروشی رفتی؟
– نه؛ دوست ندارم.
– نونوایی رفتی؟
– نه.
– کف این اتاق چه شکلیه؟
– نمی دونم.
– این فرشی که وسط اتاق انداختن چه شکلیه؟
– نمی دونم.
– این فرش به شکل مستطیله… چه شکلیه حالا؟
– مستطیل.
– محیط یعنی چی؟
– نمی دونم.
– ببین! دور این اتاق یعنی محیط اتاق؛ با غچه های داخل بوستان (پارک) چه شکلیه؟
– نمی دونم؛ من تا حالا بوستان (پارک) نرفتم.
– جلو خونتونه که، نرفتی؟
– نه؛ دوست ندارم.

🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸

یک جلسه جداگانه با مادر دانش آموز صحبت کردم.

صحبت های مادر دانش آموز:

« آقا! دختر، دخترِ بسیار خوب و مودّبی است. خیلی بچه ساکتیه، اصلاً ما را اذیّت نمی کند. بیرون هم که می رویم، نمیاد؛ میگه من توی خونه راحت ترم. برای خرید هم جایی نِمیره، میگه دوست ندارم. من هم کاری باهاش ندارم. »

– خواهر عزیزم! شما با این کارها ارتباط بچه را با محیط خارج از خود قطع کرده اید؛ تفاوت بچه آدمیزاد با موجودات دیگه اینه که: بچه انسان تا چیزی را تجربه نکند، یاد نمی گیرد؛ در حالیکه بچه های جانداران به طور غریزی رفتارهای مورد نیاز خود را یاد می گیرند.

فرزند شما از لحاظ یادگیری هیچ مشکلی نداره. فقط کافیه هر جا که می روید اونو با خودتون ببرید و اجازه بدهید با محیط بیرون ارتباط برقرار کند؛ بدود، بازی کند، گفتگو کند،خرید کند و … تا رفتارهای فردی و نیازهای اولیه خود را یاد بگیرد.

داستان من با این دانش آموز بسیار مفصّل است که اگر بخواهم همه آنها را بازگو کنم، شاید یک کتاب شود. مثلاً: پول را نمی شناخت؛ در یکی از جلسات آموزش، از کلیه اسکناس های رایج، تعدادی را در مقابلش گذاشتم و گفتم: این ها چند تومانی است؟

۵۰ هزار تومانی، ۱۰ هزار تومانی، ۵ هزار تومانی، ۲ هزار تومانی، هزار تومانی، پانصد تومانی.

من به شما یک ۱۰ هزار تومانی می دهم، شما به جایش ۵ هزار تومانی بده و …

یک جلسه تمام، همین ها را تمرین کردیم.

خوب چون این دانش آموز هیچ وقت خرید نکرده، اسکناس ها را نمی شناخت و رابطه بین آنهارا نمی دانست.

در یک جلسه ۲ ساعته، تمام این ها را یاد گرفت.

مشاهده حالت های این دانش آموز، مرا به یاد یک فیلم مستند انداخت که حدود ۲۰ سال پیش، کارگردانی از زندگی واقعی ۲دختر بچه تهرانی تهیه کرده بود که پدرشان از آغاز تولد تا ده دوازده سالگی، آن ها را از خانه بیرون نبرده بود. اول صبح در خانه را می بست و آخر وقت به خانه می آمد.

بچه ها با محیط خارج اصلاً در ارتباط نبودند. وقتی همسایه ها به موضوع پِی بردند، به دستگاههای قضایی اطلاع دادند و مددکاران سازمان بهزیستی با حمایت دستگاه قضایی درِ خانه را باز کردندو بچه ها را از خانه بیرون آوردند. وقتی یکی از مددکاران یک سیب را به آن بچه ها نشان داد، نمی دانستند چیست…! دختر بچه های معصوم، نه می توانستند حرف بزنند و نه اشیاء را می شناختند، فقط در خانه، یک زندگی نباتی داشتند.

خلاصه کلام:

پدر و مادرانی که در خانه با بچه ها های خودشان صحبت و گفتگو نمی کنند؛ آن ها را سر سفره میهمانی هایشان راه نمی دهند؛ آن ها را به مهمانی ها نمی برند؛ اجازه اظهار نظر در جلسات فامیلی و دوستانه به آن ها نمی دهند؛ در جلسات آن ها را مخاطب قرار نمی دهند و به گفتگو و پاسخگویی وادار نمی کنند؛ برای آن ها کتب نمی خوانند؛ برایشان قصّه نمی گویند؛ گزارش ماوقع روزانه را -به میل خود بچه- از آن ها نمی پرسند؛ گزارش کلاسهای مدرسه را از آن ها نمی خواهند؛ با آن ها بازی نمی کنند؛ حداقل در مغازه پول خرید را به دست آن ها به فروشنده نمی دهند؛ خریدهای شخصی آن ها مانند لوازم التحریر و خوراکی ها را به خود فرزندان واگذار نمی کنند؛ خرید نان و سبزی مغازه نزدیک خانه را به آن ها مُحوّل نمی کنند و خلاصه اینکه همه کارهای مربوط به فرزندان را خودشان انجام می دهند؛ نمونه کوچکی هستند از پدر دختر بچه های فیلم مستند بالا!

و در پایان:

«آیا خانه مدرسه اول نیست؟!»