حسب امری که آقای جلوانی فرمودند به ذهنم آمد بحثی را تحت عنوان قصه ماندن و مقاومت خدمت عزیزان عرض کنم که هم درش درد دله هم درش برنامه ای است برای ماندن هم در آن از دلش چشم انداز و استراتژی در بیاوریم.

نکته ای که ممکن است برای بعضی ها تکراری باشد همین ابتدای جلسه عرض کنم؛ آن این است که معتقدم آدم ها مثل برنج هستند، تا دم نکشند خوردنی نمیشند؛ یعنی یک مرحله ای را آدم ها برای دم کشیدن نیاز دارند؛ برای ماندن. ماندن جنسش جنس فعالیتهای مرتکب ما نیست. جنسش حتی جنس خواندن و مطالعه کردن هم نیست. جنبش تجربه متعمرانه است؛ یعنی بعد از اینکه شما یک مرحله ای را طی می کنید و به یک غایتی می رسید باید یه مقداری توش بمونید؛ ببینید مثل کسی می مونه که مثلا قبل از این که رئیس جمهور بشه و پستی در این رده داشته باشه یه برنامه هایی و شعارهایی را مطرح می کنه، تفاوت این بابا با کسی که تجربه مثلا ۴ سال یا هشت سال ریاست جمهوری را یه جایی داره، اینها حتی اگر بخوان یک مطلب رو بگن با دو عبارت می گن. یعنی خیلی بعیده شخصی که ۴ سال ۸ سال  تجربه مثلا مدیریتی در یه جا دارد این بیاید با همون زبان و بیانی مطلبش را مطرح کنه که کسی که این تجربه را نداره با آن زبان مطلبش را مطرح می کنه. روح مطلب تغییر پیدا نمی کند اما انگار اون کسی که اونجا مونده یک جوانبی را داره می بیند یه جوانی که خیلی ابعادش ظاهر نیست، نانوشته است اما داره می بینه. لذا جور دیگه ای حرف می زنه. ما می گیم اگه در بحث رسالتی که برای ما تعریف شده بخواهیم یه همچون تجربه ای را داشته باشیم باید از کجا شروع کنیم، چه جوری طی طریق کنیم و کجا رو افقمون در نظر بگیریم.

ببینید دوستان، مسیر استکمال انسان در هر بعدش، یک بعدش را ما عملاً تجربه کردیم. بعد استکمال تحصیلی؛ یعنی ما یک روزی دبستانی بودیم، راهنمایی شدیم، دبیرستان شدیم، الآن کارشناسی هستیم، ارشد می ریم دکتری می ریم ان شا ا… یه سیری هست دیگر. در این سیر وقتی نگاه می کنیم  ۲ تا تحول هست؛ یه تحول اینکه هر چه جلوتر می رید مسئله هاتون غامض تر می شه، پیچیده تر می شه؛ یعنی مسئله ی فرض کنید فیزیک چهارم یا دوم دبیرستان کلا مسئله فیزیک دبیرستانی غیر از مسئله مثلا علوم تجربی است که در راهنمایی طرف دارد می خواند. معادله دو مجهولی راهنمایی وقتی وارد دبیرستان و کارشناسی و تا می رسه به دکتراش می رسه یه جنس دیگه ای پیدا می کنه، یک پیچیدگی و سختی دیگه ای پیدا می کنه. این یک تغییری است که ما مشاهده می کنیم، هر چه می ریم جلوتر مسئله هامون فنی تر می شه، دقیق تر می شه یه تغییر دیگه هم هست. اون این هست که هر چه جلوتر می ریم ظرفیت ادراکی مون هم بالاتر می ره. فقط این راه نیست که پیچیده تر می شه؛ مسئله ها نیست که سخت تر می شه. ظرفیت ادراکیمون هم انگار داره تغییر می کنه. وگرنه اگر این ظرفیت ادارکی تغییر نمی کرد مثل این می موند که ما از دبستان مثلا تا راهنمایی یا دبیرستان که می آمدیم جلو در یک خط ثابت ادراکمون قرار می گرفت و مسئله هامون لحظه به لحظه سخت تر می شد، تکاملی توکار نبود هیچ که ما لحظه به لحظه به قفل شدن نزدیک تر می شدیم. این شکل را ما در استکمال تحصیلی مون حداقل تجربه کردیم و این دو تا تحول و تغییر را دیدیم. هم تغییر در نوع مسئله است، چه تغییر در سطح مسئله چه تغییر در سطح ادراک. این استکمال می تونه ابعاد دیگه ای هم داشته باشد. ابعاد شخصیتی مون هست، ابعاد مثلا دینیمان هست، ابعاد اجتماعییمان هست، ابعاد مدیریتیمان هست. اینها هم قراره استکمال پیدا بکنه. همه اینها یک برایندی دارد که  که بعد رسالتی ما را پیچیده تر می کنه؛ یعنی ما هر چه که اون ابعادمون می یاد جلوتر در بعد رسالتی، یک وظایف سنگین تری گردنمون گذاشته می شه. اون وظیفه را بخواهیم انجام بدیم (برای همین تعبیر برآیند را به کار بردم) یعنی تمام اون ابعاد ماقبل باید در این بردار جمع سهیم باشند. اگر انسانی در بعدی فقط رشد کنه مثلا بعد علمی، تو بعد اجتماعییش، بعد اجراییش، بعد مدیریتیش، بعد دینی اش، تو هر یک از این ابعاد، رشد نکنه رسالتی که در این مسیر گردنش گذاشته می شه اون بار رسالت را نمی تونه حمل کنه، حتماً بار اون رسالت را نمی تونه حمل کنه. اگر بخواهد ابعاد را متقوماً با هم دیگه به شکل بعدی رشد بده اون وقت دیگه اون شکل خاصی که ما داخل دانشگاهها می یاییم جلو روی خود این باید تأملی بکنیم، این رو هم تغییر بدیم. زیاد پیش می یاد برای من دانشجویانی می یان می گند حاج آقا ما دلمون می خواد مثلا در فلان تشکل همکاری داشته باشیم ولی وقتی می ریم در اون تشکل به طور طبیعی از درسهامون عقب می افتیم. دلمون می خواد بسیج بریم جامعه بریم، نمی دونم یه تشکل علمی، یه تشکل حتی تفریحی؛ برنامه های تفریحی دانشجویان روی می خواهد ساماندهی بکند، اینها به طور طبیعی ما رو از درسامون میندازه. اشتباه نمی کنند ولی در عین حال لازمه. یعنی شما لازم دارید که یه جاهایی از درسهاتون عقب بیفتید. می دونید این سنخ مشکلات فردا تو زندگیتون هست. فقط انگار جنسش عوض می شه. یعنی الآن احساس می کنید که بحث رفتن تو فلان تشکل، اومدن تو این جلسه شما رو از درس خاص رشتتون میندازه. فردا وقتی وارد جامعه شدید خیلی مسایل دیگه هست؛ یعنی فرض کنید مثلا روابط اجتماعیتون می تونه براتون مانع ایجاد کنه، روابط سیاسی تون می تونه مانع ایجاد کنه، روابط مدیریتی خیلی اوقات در تضاد با روابط علمی تون قرار می گیره؛ یعنی مدیریتی که پذیرفتید، مسئولیتی که پذیرفتید به شما اجازه نمی ده که از یه سطح خاصی برنامه علمی تون رو در روز افزایش بدید. اگر الآن نتونید درست مدیریت بکنید فردا هم نمی تونید مدیریت بکنید. این یه نمای اولیه طرح بحث. خوب ببینید دوستان مسئله اینجاست که ما کجا هستیم. از ما چی می خوان و چه نوع رسالتی را میخوان بر دوش ما حمل بکنند. کافیه ما یه مرتبی به جز در یه موضوع خرد فقط به جمع آوری شبهات بپردازیم. قبل از این که حتی جمع آوری شبهات بکنیم سوالاتمون رو در مورد بعضی رشته ها تو دانشگاه طرح کنیم. ما الآن یه رشته تحصیلی داریم به نام مسایل جوانان. یه رشته تحصیلی داریم به نام مسایل زنان. چرا ۱۰ سال قبل یه همچنین رشته تحصیلی نداشتیم. چون تورم مشکلات ما در بحث جوانان یا بحث زنان اندازه ای نبود که بر ما تحمیل کنه تدوین متونی رو در حد راه اندازی و تأسیس یک رشته. الآن این تورم ظاهراً بوجود اومده. پرسشهای ما در بحث جوانان الآن اندازه ای شده که به ما اقتضای یک رشته داده. همین مسئله رو شما یه لحظه گره بزنید با مقیاس جهانیش یعنی بحث جهانی شدن را طرح بکنید و بعد پیش بینی کنید که مثلا تا یه دهه بعد انگار مسئله هامون فقط مسئله های خود ما نیست. مسئله هایی است که ازدنیای موجود بر ما تحمل می شه. ما تو اون طرف آب الآن در بحث زنان یه گرایشهایی داریم خیلی خرد؛ در همین بحث زنان که مثال زدم فقط تو شاخه افراطی هاش، فمینیست های افراطی ما گرایش تو مقطع دکتری داریم. یعنی ما دکترای سیمن دوبوار داریم. دکترای بتی فریدن داریم. دکتری، یعنی مسایل فقط در مورد بحث زنان نیست. از بحث زنان خیلی خردتر شده. یعنی فقط راجع به دیدگاه  های یک شخصیت فمینیست، راجع به بحث زن، ما  رشته داریم، رشته تحصیلی داریم، گرایش تحصیلی داریم. اینها اگر چه الآن مسئله ما نیست، بزودی مسئله ما می شه. چه خیزی ما برداشتیم برای حتی فقط برای فهم این پرسشها و مسئله ها نه پاسخهاشون. شاید ۱۰- ۱۵ سال قبل آماری را خواندم که در هر ثانیه ۲۰ میلیون کاراکتر اطلاعاتی داره در کامپیوترهای دنیا ثبت می شه. حتماً الآن تردید نکنید یعنی رشته تصاعدی ثبت داده های اطلاعاتیمون به گونه ای است که یقین دادم که الان بیش از ۵۰ میلیون کاراکتر اطلاعاتی در دنیا داره ثبت می شه. البته ما قرار نیست با همه اینها ارتباط برقرار کنیم که اگر بخواهیم یعنی قرارم بود محال بود نمی تونستیم؛ ولی اینها برامون از یک پس پرده ای خبرهایی را می تونه برامون بیاره. یعنی انگار تو عالم لحظه به لحظه مسئله داره درست می شه. لحظه به لحظه. ما همین که بخواهیم انتخاب کنیم مسائلمون را از بین اینها یه تخصصی می خواد. ببینید دوستان بچه ای که دو تا مثلا ۳ تا اسباب بازی داره. اگر بخواد یه روزی اراده بکنه برای بازی کردن خیلی راحت می تونه بالاخره بین ۲ تا ۳ تا باید انتخاب کنه. بچه ای که شما وارد یه اتاق اسباب بازی کردید و ۱۰۰ تا دیگه بازی جلوش هست، این بچه خود انتخابش براش سخته. واقعا سخته و بچه گاهی اوقات بلکه بسیاری اوقات، چون نمی تونه مدیریت بکنه نیازهای خودشو و اولویت بندی بکنه اساساً از هرگونه انتخابی باز داشته می شه؛ یعنی اگر نتونید شما حتی مسایل و پرسشهاتون را در یک نظامی در اولویتهای نیازهاتون تعریف بکنید بعد یه مدتی اساسا اصل صورت مسئله را پاک می کنید. یعنی آنقدر احساس می کنید عقب هستید که انگیزه ای برای وارد شدن به این فضا برای شما ایجاد نمی شه. این گسست میان نسل ها که در زمان ما اتفاق می افته و افتاده یک بحران داره برای ما درست می کنه. از قضا چون در غرب همین تغییرها و تبدل ها زیاد هست و سریع داره صورت می گیره اومدن صورت مسئله را پاک کردند. اونجا اساسا پرونده گسست نسل ها را از طریق قطع ارتباط وا قعی میان نسل ها اومدند این پرونده را مختومه اعلام کردند. در بسیاری از شهرهای کشورهای توسعه یافته پارک هایی دارند که برنامه این هست که مثلاً سر شب نسل گذشته میاد تو ش، پیرمردها، پیرزن ها میان توش یه دو ساعتی داخل پارک زندگی می کنند. بعد خسته می شن می رن می خوابن. بعدش نسل جوانتر، میانسال میان. خانواده ها و زن و شوهرها میان. ۱-۲ ساعتی اینا هستن. آخر شب این اراذل و اوباش می یان. جوانهای عربده کش می یان. اینها میان شرابشون را به اصطلاح صرف می کنند بدمستی ها شون را هم انجام می دن، می شکنن خراب می کنن و اینهام می رن. پلیس پارک بعد از اینها میان دوباره خراب کردنهای اونها رو یه نظافتی می کنند، تنظیم می کنند، آماده برای نسلی که شب گذشته زودتر از هم به خواب رفته بود. یعنی پیرمردها، اونهایی که سرشب به خواب رفته بودند صبح آماده اندکه دوباره میان تو فضا. بعد اونها میانسالها می یان بعد هم جوانهایی که تا سحر بیدار بودند تا لنگ ظهر خواب بودند، لنگ ظهر هم پا می شن می یان می بینن همه چیز سرجا شه. انگار چون آماده شده اند همه. احساسی می کنن، برنامه ریزان اونها اینجوری می گن. می گن ۲۴ ساعتی که دراختیارمون هست برای هر رنج سنی برای هر رده سنی اومدیم یه فضایی برای زندگی کردن ایجاد کردیم. فرصتی برای زندگی دادیم؛ یعنی پیرمرد وقتی میاد پارک یه کاری کردیم که اون اراذل و اوباش این وقت نیان تا این بتونه راحت با همون معیارهای خودش تو این فضا زندگی کنه و اونها احساس می کنند که از این طریق بحران گسست نسل ها را حل کردند. واقعیت قضیه اینست که این بحران حل نشده صورت مسئله پاک شده. بحران زمانی حل می شه که شرایط به گونه ای رقم بخوره که پدربزرگ واقعا بتونه با نوه اش دیالوگ کنه واقعا بتونه با نوه اش درد دل کنه. یعنی زبان پدربزرگ و زبان نوه قابل فهم باشه برا همدیگه. این مشکلو دنیای غرب حل نکرده است. یکی از اساتید ما در همین مقطع دکتری یه پیرمرد مثلا ۸۰ و خرده ای سال است. این سال گذشته یه سفر دو سه ماهه ای رفت فرانسه که تحصیل کرده اونجا هم هست. یه سفر مطالعاتی رفته بود. اومده بود اینجا می گفت من نتونستم یعنی من نفهمیدم که اساسا خود علم چه تغییری کرده چون نتونستم بگیرم. به شدت هم بداخلاقه اون استاد ما؛ بشدت، یعنی یه بداخلاقی که البته شیرینی خاصی رو برای ما به یادگار گذاشته از کلاسش یعنی ما سر کلاس این پیرمرد احساس می کردیم سر کلاسیم یعنی واقعاً اجازه نمی داد مدلهایی که الان دوستان نشسته اند؛ یعنی اینجوری اجازه نمی داد. می گفت دانشجو وقتی می یاد باید برنامه خودشو داشته باشه. می گفت حالا رفتم توی مثلا سوربن سر کلاس، دانشجوها تو مقطع دکتری دانشجوها مثلا پیتزاشون رو می یارن، بستنی شونم می یارن. استادم داره حرف می زنه. می گفت اینرو من نتونستم درک کنم که یعنی چه! می گفت یعنی توی یک کلاس، زبانه استاد و زبان دانشجو متفاوت از همدیگه است. اینها به ظاهر استاد داره به دانشجو درس می ره. انگار درس نمی ده؛ یعنی روح درس نیست. این اتفاق داره تو اجتماع تو جهان داره می افته تومقیاس کلانش. در کشور ما دروازه این اتفاقها داره باز می شه. اگر چشممان رو به روی این مسایل باز نکنیم فردا گریپاچ کردیم تردید نکنید؛ یعنی صورت مسئله را فقط می تونیم پاک کنیم؛ یعنی مثل کی می مونه؟ مثل این می مونه که شما الان به پیرمردهایی که احساس می کنن که لب گورن بگو ما الآن در آستانه جهانی شدنیم، در آستانه ورود به جهانی شدنیم و نیاز به فراگیری یه زبان مشترک داریم. مثلا بیا فرض کنین یه زبان عربی یاد بگیر، یه زبان انگلیسی یاد بگیر. اون پیرمرد هیچ گونه انگیزه یادگیری یک زبان یه زبان مشترک جهانی ندارد. اصلاً احساس می کنه خیلی دیر شده. اگر ما مسائلمون رو شناسایی نکنیم روزی که انگیزه اولیه ای برای حل اونها ایجاد بشه با انبوهی از مسایل روبرو می شیم که احساس می کنیم برای حل اینها دیگه خیلی دیر شده. اون وقت مجبور می شیم صورت مسئله را پاک کنیم. ببینید دوستان وقتی وارد یه فضای علمی می شیم و کمی درش تأمل می کنیم، این کم مثلا فرض کنید ۲ سال ۳ سال توش تأمل می کنید، به یه نتایج وحشتناکی می رسید. مثلا به این نتیجه می رسیم که مثلا برای اینکه من بخوام مسایل اولیه این فن را حل کنم باید یک عمر سرمایه گذاری کنیم. معنی اش چی می شه، معنی اش این می شه که دیگه شما یک عمر از خیلی مسایل دیگه ای که می تونستند برای شما مسئله باشند و حتی موضوع تحقیقی باشند بمونید. من یه وقتی یکی از دوستان خوش ذوقم منزل خدمتشون بودیم. تألیفاتی داره تو حوزه ادبیات داستانی. خوب خودم تو این حوزه نه سررشته ای داشتم نه ذوقی داشتم. از باب نصیحت به این بنده خدا برامدم. گفتم آقا حیفه شما چقدر خوبه شما که ذوق دارید، استعداد دارید در یک موضوعاتی سرمایه گذاری کنید که به شکل    کلان تر فواید شما وارد اجتماع بشه. ایشون یک ۴۵ دقیقه ای راجع به حوزه ادبیات داستانی و مسئله هایی که در این حوزه امروزجامعه بشری باهاش روبرو هست برام صحبت کرد. باور کنید اینقدر این قصه برام  باصطلاح غمناک اومد، غریب اومد، تنها اومد که آرزو کردم کاش منم فرصتی می بود مثلا یک دهه ای وقت می گذاشتم تو حوزه ادبیات داستانی. تردید نکنید اگر همین قصه را در حوزه  دیگه ای مثلا حوزه فیلم، سیاست، اقتصاد، روان شناسی و خیلی حوزه های دیگه کسانی دیگه ای بیان برامون بگن دوباره احساس می کنیم، یعنی آرزو می کنیم که یه وقتی برامون باز بشه که یه دهه از عمرمون را ما اونجا کنار بذاریم. اینها نشون از یه پس پرده وحشتناکی داره برای ما. انگار پشت پرده یه مسائلی داره رقم می خوره و چشم ما به اون مسایل باز نیست. چون باز نیست خوابیده ایم. این بینایی، حدّت بصر در فهم مسئله ها و شناسایی مسئله ها خیلی مهم است دوستان. اینکه ما روایت داریم الناس نیاموا اذا ماتو انتبهوا. مردم خوابند تازه وقتی می میرند بیدار می شن چشمشون می بینه. یه حدّت بصری پیدا می کنند، عواملی را می بینید، مسئله هایی را تو اون عوالم می بینند که احساس می کنند تو اون عالم دونی که، عالم  تنگی که قبلا زندگی می کردند این مسئله ها بازنشده بود. برای اینها پیدا نشده بود. ما عوالم رو شناسایی نکردیم. چون شناسایی نکردیم ضریب حساسیتمون نسبت به تغییرات اون عوالم کمه. خیلی هم  کمه. یه قصه ای را برای عزیزان عرض بکنم. حضرت آیت ا.. علامه حسن زاده آملی می فرمودند: یه روزی انگار با خانوادشون حرفشون می شه. دعوا شون می شه. یه مثلا داد می زنه سر خانوادش. همین جا یه پرانتز: (ما از این دادها انگار روزی چند بار می زنیم؟ معمولا سر حالا خانواده که نداریم هم حجره ای که داریم دوست که داریم. تو روابطمون معمولاً روزی چند بار از این دادها را داریم می زنیم. نتیجه چی می  شه پرانتز بسته)! آقای حسن زاده میگه داد زدم احساس کردم دیگه چشمم نمی بینه. چی رو نمی بینه؟ باز چیزایی که ما سالهاست عادت کردیم به ندیدن اون ها و چون نمی بینیم احساس می کنیم نیست، نه هست. تو این عالم یه چیزاییه ما  سالهاست نمی بینیم. هست و دیدنیه. ایشون می گه من احساس کردم دیگه نمی بینم. نه یعنی این چشمم نمی بینه، نه این چیزایی رو که ما می بینیم رو می بینه. ملکوت رو نمی بینم. مثلا صدای تسبیح این صندلی رو دیگه نمی شنوم. دیگه نمی بینم. یه نکته دیگه: (مرحوم علامه جعفری ایشون هم عین همین قصه می گفت یه روزی باخانواده ام باصطلاح حرفم شد. سرش داد زدم. حالا ایشون با همون ادبیات مدل علامه جعفری می گفت. یک لحظه احساس کردم خود ملکوتی من از بدنم جدا شد. مقابلم ایستاد و به ته مانده بدنم که خود حیوانی من بود نهیب زد. حالا تعبیر چون مال ایشونه می گم عذر می خوام؛ گفت که خیلی عذر می خوام گفت: خر! حق با همسرت بود. این نهیب، خود این مرحله مرحله ایه تو عرفان. اینو می گن مرحله تجافی نفس. این مرحله ایه که انسان احساس کنه که لحظه انحراف به طور اتوماتیک انگار یه حالت تجافی براش صورت بگیره بعد ملکوتی وجودش به بعد حیوانی وجودش نهیب بزنه و راهبرش بشه. یه مرحله خاصی). آقای حسن زاده می گفتن. من احساس کردم که دیگه ملکوت اشیا را نمی بینم. گفت از قم یه سفر رفتم تبریز خدمت مرحوم محمد حسن الهی طباطبایی برادر علامه طباطبایی (ره)که معروف است ایشون در این مباحث دستش از علامه طباطبایی باز تر بوده. شخص فوق العاده ای یه مرحوم الهی طباطبایی خیلی نقلها از ایشون شده، نقلهای عجیب. تصرف در عالم؛ مثلا یه وقتی ایشون رو دعوت می کنند یه تاجری ایشون رو منزل خودش دعوت می کنه و در سینی نقره ای از ایشون پذیرایی می کنه. احساس می کنه که تاجره داره کلاس می ذاره و کلاس بی موقعی داره می ذاره. دست می زنه به زبانش می زنه به سینی طلا می شه دوباره دست می زنه به سینی دست می زنه نقره می شه. می گه اگر بخواهیم داریم ولی اینها نیازهای اصلیمون نیست. طلا و نقره نیازهای اصلیمون نیست. یه درسی که آقا این نقره ای که تو داری من طلاها شو دارم. ولی ظاهراً پرسش من این نیست، مسئله و نیاز اصلی من این نیست. حالا آقای حسن زاده آملی می گه من رفتم تبریز خدمت ایشون که بگم آقا همچین اشتباهی شده و احساس می کنم که ازم بعضی چیزا رو گرفتن. گفت در زدم. ایشون اومد تا در را باز کرد منو دید گفت که آقای حسن زاده، آقای طباطبایی چند شب قبل به خوابم اومدن به من گفتن که به شما بگم که با زبان اینجوری نمی شه طی طریق کرد. یا نیا یا اگه می یای با این دهن لقی که نمی شه این مسیرها رو اومد. حالا قاضی طباطبایی چند دهه قبل از این اتفاق از دنیا رفته. برگشتم اومدم قم. گفتم انگار خیلی ضایع کردم. برم خدمت مرحوم علامه طباطبایی از ایشون هم استمداد بگریم. گفت رفتم خدمت علامه طباطبایی تا منو دید گفت آقای حسن زاده آقای قاضی طباطبایی چند شب قبل به خوابم اومدن به من گفتن که با این قرتی بازیا نمی شه این مسیر رو طی کرد. گفت من تو نیتم بود که بعد از ایشون خدمت مرحوم آشیخ جواد انصاری همدانی هم برم از شاگردان مرحوم قاضی. گفت آقای علامه طباطبایی که اینجوری گفتن گفتم نه ظاهرا یه اشتباهی کردیم آقای قاضی ما رو رسوای عالم و آدم کردند به همه خبردادند که یه همچین خبری هست. نکته ای که می خوام استفاده کنم این هست این قاضی طباطبایی کیه؟ چند دهه قبل از این از دنیا رفته از یه عالم دیگه از عالم برزخ روحش شاگردانشو داره تو عالم خاک هدایت می کنه داره مدیریت می کنه. قواعدی تو عالم هست مسایلی تو عالم هست که چشم ما این مسایل را ندیده و انگار نمی خواد ببینه. وقتی نمی بینیم ضرورتا معنی اش این نیست که نیست. البته من نیومدم خدمت دوستان که، چون اهلش نیستم، یعنی چشمم به این عوالم کوره، نیومدم که پرسشهای این عوالم را براتون مطرح کنم، می خوام بگم یه پرسشهایی در عالم حس هست، در عالم بیرونی ما هست، تو عالم همین جامعه ما نه تو مقیاس حالا جهانیش هست که ظاهرا ما اونها را نمی خواهیم ببینیم. اونها دیگه با همین چشم گنهکار ما قابل دیدنه. حتی همون مسایل را هم نمی بینیم. پرسشهایی که هر روز تو حوزه رسالتی ما داره برای ما مطرح می شه هیچ موقعی فکر کردیم راجع به این دوستان که چرا رشد علمی ما در دانشگاه هیچ ارتباطی با تحول ما تو جامعه نداره؛ یعنی رفتار اجتماعی ما سالهاست که از تأمل نظری ما رابطش قطع شده. کاملا قطع شده؛ یعنی دانشگاههای ما دیگه الآن راهبر اجتماع نیست. راهبر مردم نیست. یعنی زندگی ها الآن بر اساس داده های جدید علمی ما شکل نمی گیره؛ یعنی الآن مردم فرض کنید در حوزه علم، در مثلا حوزه فرض کنید طب، به یه نتایجی برسند؛ به این نتیجه برسند که برق یه چنین ضرری داره. تلویزیون یه همچون ضرری داره. فلان خوراک همچون ضرری داره مردم چقدر خودشون را تنظیم می کنند با اینها؟ تازه اینها نتایج علمی دانشگاههاست. فرآیند نیست؛ یعنی علم زمانی به پویش و بالندگی خودش می رسه به پویایی خودش می رسه که در فرآیند خودش بتونه فرآیند رفتاری جامعه را روش تأثیر بذاره و تنظیم بکنه. سالهاست این ارتباط قطع شده سالهاست… انگار نه جامعه تبش می گیره از اینکه دانشگاه تو انحطاط رفته  و نه خود دانشگاه. یعنی محافل علمی ما؛ دانشگاه که دارم می گم کانون علمی مان را دارم می گم. حوزه هم این درد را داره. حوزه هم سالهاست که ارتباطش- ارتباط علمیش قطع شده. که در حوزه این معضل از جهاتی دو چندانه. سالهاست که این معضل دو چندان است. ما رابطه علمی میان کانونهامون هم نیست؛ یعنی کانون دانشگاه با کانون حوزمون رابطه منطقی علمی نداره. رابطه منطقی دوستان- ان شا ءا… بتونم این مطلب را القا کنم. رابطه منطقی علمی یعنی این که ما همواره برای هر سطح مطالعه حوزوی، در دانشگاهمون مخاطب داشته باشیم. عکسش هم هست. برای هر سطح نتایج علمی دانشگاهیمون عرض کنم که یه حوزه تحقیقاتی در خودمون داشته باشیم. این اتفاق نیفتاده. من از دو تا کنون علمی بحران را دارم طرح می کنم که تو کانونهای اجتماعی، یعنی ساحت اجتماعی بفهمید که فاجعه است. ما ایام تبلیغ که می شه ایام محرم که می شه مثلا فرض کنید یه جا دعوتمون می کنند. باور کنید عزا می گیریم. نه عزا چون محرمه! نه عزای مطلب! من الآن برم برای مردم چی بگم؟ چون باصطلاح اون سطح مطالعمون داخل حوزه پرسشهای تحقیقمون داخل حوزه، اساسا هیچ گونه ارتباطی با بحث فرض کنید مسئله های مردم در بیرون نداره. اساسا ارتباطی نداره. ببینید من تو این یکی دو روزه که اومدم اینجا چیزی آوردم به نام مرگ گذشته. خوب این یه بحث تو حوزه فلسفه تاریخ است. این بحث را من هیچ موقع حتی تو دانشگاه نمی تونم طرح کنم. آخه فضایی نیست یعنی دوستان بزرگوارانی که دارن اینجا زحمت می کشند وقتی به ما زنگ می زنند می گم آقا مخاطبین؟ می گن حاج آقا دانشجویانی هستند که تازه دور هم جمع شدند. همیشه هم این تازه ادامه داره. این تازه هیچ موقع کهنه نمی شه. یعنی نمی گن آقا ما یک جمعی هستیم ده ساله دور هم دیگه هستیم. خیلی فرق می کنه من بیام بگم  آقا یه جمعی ده ساله دارن حرف می زنن. یه مورد داخل همین اصفهان مصاحبه گری اومد به من گفت      قرار مصاحبه ای گذاشت. مال یه موسسه ای بود. یه نکته ای گفت که بعدا در خود مصاحبه هم صحت اون نکته تأیید شد؛ یعنی خود این مصاحبه گر خودش یه استادی بود. تلفنی که هماهنگ می کرد گفت حاج آقا قبل از شما با ۲۰۰۰ شخصیت علمی مصاحبه کردم. یعنی این شخص یه شخص خاصیه. یعنی ۲۰۰۰ شخصیت علمی را پای حرف اینها ۱ ساعت ۲ ساعت رفته نشسته. یه آدم خیلی خاص. کم این اتفاق افتاده. اصلا می گم توی ۱۰ سال گذشته یه مورد برایم اتفاق افتاده. ۱۰ سال گذشته یه مورد که یه جمعی بگن ما ۱۰ ساله توی فضایی دم کشیدیم حالا می خواهیم یه حرفایی زده بشه که پله کار یازدهمین سال ما بشه. این اتفاق نیست. توی دانشگاه که نیست خوب معلومه توی اون عرصه هم چون اون عمر دانشجوئیتون ۴ ساله است. عمر عمومی دانشجوییتون؛ ممکنه یک سطحی از دانشجویان برای ارشد برن که نوعاً هم داخل همون دانشگاهها نیست؛ یعنی یک عمر جدیدی را در یک فضای جدیدی معمولا تجربه می کنن. اون هم باز به این دلیل که دو ساله هنوز شروع نکردن وارد فضای پایان نامه می شن؛ یعنی هیچ موقع وارد هویت جمعی و تشکلی نمیشن. در حوزه این ضعف کمتر بوده. در حوزه ما حلقه هایی ۱۵-۱۰ ساله داریم. تو دانشگاههامون ما نوعاً حلقه علمی۱۰ ساله نداریم؛ حلقه ای که اساسا دور هم جمع شده باشن. خوب این یه مشکل هست. این که برای ما حوزوی ها که می گم می خواهیم بریم تبلیغ اینجاست که مطلبی را زمانی من راحتم که همون مطلبی را که روز دارم می خونم شب رو منبر که می رم یه مخاطبینی داشته باشم که همون مطلب را بتونم خرج کنم. محک بزنم؛ یعنی طرح کنم تا فیدبکش را ببینم، ببینم درست فهمیدم راهگشا هست؟ این نیست. یعنی وقتی می ریم برای اجتماع تو یه جمعی میریم که ممکنه ۱۰۰۰۰ نفر تو این حسینیه و خیابون باشن ولی ۱۰۰۰۰ نفری که توش کودک هست نوجوان هست جوان هست پیرمرد و پیرزن هست مرد هست زن هست، عرض کنم که نخبه هست سطح متوسط علمی هست و اساساً آدم های پرت هم هست. سخته دوستان! مثل این می مونه که یکی از شماها را ببرن داخل یه کلاسی بگن آقا اینجا می خوایم ریاضی تدریس کنیم، می گین خوب حالا کیا هستند مخاطبیمن؟ بگیم که از اول دبستان داریم تا لیسانس. چی می خواین بگین؟ هر چی بگی مورد انتقاده. یعنی تو سطح لیسانسش بگی بچه ها همونجا شلوغ می کنن بعدشم می گن آقا چی گفتی. تو سطح اینا بگی لیسانسا می گن…. و این معضلی است که ما تو جامعه داریم. همواره این انتقاد از جانب شماها از یه زاویه ای به ما شده، از جانب عوام از یه زاویه ای، هر دو تا تونم حق دارین؛ یعنی بخواهیم برای عوام حرف بزنیم می گین حاج آقا اومد یه حرفای تکراری زد؛ برای شما بخواهیم حرف بزنیم عوام می گن حاج آقا چی گفتی؟ چه کار کنیم؟! یه راهش این هست که جامعه یه هزینه ای برای رشد و استکمالش بپردازه. اینکه می گم مسئله ها را از قبل شناسایی کنیم یعنی متوجه  مسئله بشیم هزینه می کنیم، هنوز این مسئله طرح نشده. تعجب می کنیم؛ یعنی گاهی اوقات می بینیم من تو بعضی  شهرها می گن حاج آقا حالا یه جلسه ای سران هیئت ها اومدن. خدا می دونه این دردهای طبیعی است. مدلهای دانشگاهها شو شما دیگه باید مثال بزنید. می گن حاج آقا یه جلسه می خوایم هماهنگی کنیم برا تاسوعا عاشورا. اوج حرفاشون این هست که حاج آقا ما امسال گفتیم آقا علم نیارن بیرون، نمی دونم مسیر خیابونا اینجوری است گوسفند قربانیاتونو که می کشین تو خیابونا نکشین. سینه زن ها اینجوری برن زنجیر زنها اینجوری برن طبل های بزرگ … می گم خوب البته این خوبه کار پس ربطی به من نداره این که دیگه نیروهای اجرایی هیئت باید انجام بدن. می گم آقاجون هیچ موقع شده که شما مثلا یه جایی هم بنشینید یه روزی هم شما دور هم جمع بشید تو این شهر محرم که می شه ۱۰۰ تا مجلس برا امام حسین، بگیم آقا این ۵ تا مجلس حسین و جوانان را طرح کنند اینا حسین و نخبگان را طرح کنند، اینها حسین و زنان را طرح کنند، اینها حسین و کودکان را طرح کنند؛ از این حرفا می زنید؟ نه! نه اینا می زنن نه جامعه حاضره هزینشو بده. این یه هزینه داره هزینه اش اینه که یه خانواده می خواد بره مسجد دم در باید به جا یه ماشین ۵ تا ماشین بگیره. همسرشو بفرسته یه مجلس، خودش بره یه مجلس، دخترش، پسرش یه مجلس. یه هزینه داره جامعه باید این هزینه را بده و الا این استکمال پیدا نمی شه. تو بعد معرفت های عمومی دینی استکمالی پیدا نمی شه همین هست که هست؛ یعنی دوباره آخوندها خواهند آمد همون حرفهای تکراری پارسالی را می زنند یا حرفای جدیدتری نویی خواهند زد. در هر دو صورت هم این انتقادات هست. این تو فضای عمومی، تو فضای دانشگاهی هم من یه نمونش رو گفتم. همیشه یعنی آدمی هستم که نوع دانشگاههای کشور را رفتم. نوع دانشگاههای کشور که دغدغه داشتند و جمعی مثل شما بودند، برنامه داشتند نه در فضای برنامه های آموزشی ول دانشگاهی؛ این رو خودتون هم متوجه می شید جنس این تأمل، این جمع شدن با جنس جمع شدن شما در کلاسی که می خواهید نمره بگیرید و پاس کنید یکی نیست. این نوع از جمع شدن ها را در دانشگاه ها رفتم بعید می دونم جمعی باشد که توفیق نشده باشد خدمتشون برم. لکن در همه ی این ها این ضعف هست همیشه که آقا تو چه سطح باید حرف بزنم؟ حاج آقا یه جوری باشد که انگیزه بدی. انگیزه هنوز ایجاد نشده مثلاً ۲۰ سال ۳۰ سال از این انقلاب می گذره هنوز می خواهید انگیزه بگیرید؟! یه جاهایی نمونه هاش هست این رو برای این می گم که خیز وقتی بر می دارید خیز همین یکی دو سال و مدتی که هستید برندارید. یه نمونه استثناء تو دانشگاه های کشور دیدم که جنسش علمی نبود اما ارزشمند بود؛ تو دانشگاه صنعت نفت اهواز سال گذشته یه مناظره ای داشتیم. جمعی از دوستان اومدند به نام گروه انصار؛ ربطی به گروههای امروزی هم نداشت. سال ۶۸ اسمشو گذاشتند انصار. انگار ۲۰ سال ۱۸ سال قبل سال ۶۸ دانشگاه صنعت نفت اهواز در فقیرترین محله اهواز بنا شده. محله کوت عبدالله. یه دانشجویی انگار وارد دانشگاه می شه سر ظهر یه بنده خدایی رو، فقیری رو با شرایط غیرمساعدی می بینه. دلش به رحم می یابد مخلصانه  و از سر اخلاص اون روز می یاد… می خوام بگم کار وقتی برای خدا صورت بگیره یک قدمش کارها می کنه دوستان. این بنده خدا می یاد اون روز ژتون غذای خودشو می گیره و خودش غذا نمی خوره می بره بیرون از دانشگاه این رو به اون می ده. تو اتاق می یاد به دوستش می گه، دوستش هم معرفت به خرج می ده و میگه که با هم غذا می خوریم. اینا وقتی با هم غذا می خوردند احساس می کنند که نه اینا دو نفری هم می تونن غذا بخورن و سیر هم بشن. چرا فقط امروز، هر روز غذامون رو بدیم بیرون دوتامون یه جوری سیر می شیم. اینا همین وعده را می ذارند. بعد از مدتی ۴ تا رفیق دیگه اطلاع پیدا می کنن و مخلصانه میان وسط. کار به جایی می رسد ثبت نام می کنن که ما برای وعده ی غذای امشب ۱۰۰ تا غذا داریم که ژتونشون رو می دن به این آقا و این آقا غذا را می گیره و می بره. قریب به ۲۰ سال از اون قضیه داره می گذره و اون قضیه تداوم پیدا کرده. یک ساختمان در دانشگاه گرفته بودند و چیزی نزدیک به ۴۰۰ خانواده را اومده بودند داخل محله شناسایی کرده بودند با یک برنامه قشنگی و خیلی دقیق. وقتی این کار با اخلاص اومده بود و چون این برنامه تا ۲۰ سال اومده بود، در این ۲۰ سال هر آخوندی که رفته اونجا (اون دانشگاه) بردن اونجا. از هر آخوند یه نکته یاد گرفتن که برحسب روایات ما چه جوری باید به فقیر کمک کرد.

همه چیز هم بلد بودند. اینا یه ساعت به من گزارش دادن فقط گفتم شرمنده ام؛ چیزی ندارم  هیچ چیز جدیدی اضافه کنم. که بگم به این نکته هم توجه کنید. به تمام نکته ها توجه کرده بودند؛ چرا؟ چون ۲۰ سال مونده بودند، یه جریانی بود. جریان به گونه ای که خط این خط ۲۰ سال دم کشیده. حالا نتیجه داره می ده. اونا اومده بودند گفتند که حاج آقا یه همایشی داریم. اعضای این گروه انصار را در این ۱۸ ساله برای همه اینها دعوت نامه فرستادیم که یه روز خاصی اینهارو جمع کنیم. یه نفر۲۰ سال قبل این کار رو کرده الآن مدیر مثلا پیری در این نظامه. الآن هرکدوم برای خودشون کسی اند. الآن هم وقتی اینا می یاند اینجا (شرکت نفتی ها)، الآن هم با یک چک های معتنابهی خواهند آمد. البته اونها حتما محاسبات مالی این قضیه را نکردند، می خواستند اینهارو دور هم جمع کنند اون هم نتیجه کار می شه. این کار را دیدم. یه جایی رفتیم تو این دانشگاه ها گفتن این ۲۰ سال ریشه داره، یه جریانی بیرون از نظام آموزشی یه جمعی اند۲۰  سال خط فکری شون ریشه داره اگه این بنا رو تونستید بگذارید تأثیرگذار می شه ولو مثلا ۵ نفر ۱۰ نفر. یه نمونه ناقص تری را داخل دانشگاه صنعتی اصفهان دیدم. دوستانی که حالا در اونجا در ارتباط هستند گروه عشاق اندیشه حدود ۱۵- ۱۰ سال قبل راه اندازی شده که الآن هم ادامه اون حلقه در ارتباط با موسسه فتوح در قم هست. اون حلقه هم می تونه بگه که ما ۱۵- ۱۰ سال هست که دور هم هستیم. اونها هم بخشی از اون حلقه هست. به همون اندازه هم داره جواب می ده. الآن هر کدام از اعضای اون حلقه الآن خودشان حلقه دارند، یه جریان فکری اند. اگر این مسیر را تونستید طی کنید جواب می گیرین وگرنه همواره دوستان باید اساتیدی که دعوت می کنید، کسانی که می یاند خدمت شما، باید اولیات بحث را برای شما بگن و بیرونی ترین و نتایج و مسائل همواره گفته نشده.نمونه این فیدبک ها را تردیدی ندارم اگر که الآن فرض کنید اینجا جلسه در بحث مسائل زنان بود و بعد از بحث من پرسش و پاسخی می بود حتما در بین خانم ها سؤالاتی می شد از این سنخ که آقا چرا ارث ما کمتره؟ چرا دیه ما کمتره؟ چرا مردها می تونن ۴ تا زن بگیرند و زنها نمی تونن…، همین! ۲۰ سال قبل هم سؤال ها همین بوده، الآن هم همینه، ۲۰ سال بعد هم سؤال ها همینه. حتی ما مسئله هامون تغییر نکرده!

کما اینکه در یک جلسه علمی بودیم که طرف نوبت گرفته بود و بحثی راجع به حضرت مهدی (عج) ارائه کرد. از قضا مدیر گروه توسعه مهدویت پژوهشگاه گروه اجتماعی قم در اون جلسه بودند که طرف را ضایع کردند. گفت آقای محترم این بحث هایی را که ارائه می دید بحث های چندین دهه قبل ماست؛ یعنی الآن پرسش هایی در بحث مهدویت در مقیاس جهانی مطرح است که ما الفبای تأمل و تحقیق رو راجع به اونها طی نکردیم. تو خیلی از حوزه هایی که می تونه برای ما فرهنگ ساز باشد من احساسم این هست که ما داریم دور می زنیم. هنوز وقتی ما می خواهیم حلقه دور هم تشکیل دهیم می گن حاج آقا یک حلقه مطالعاتی تشکیل دادیم، می گم چی می خونید؟ می گن کتابهای شهید مطهری. بابا شهید مطهری نور چشم ماست، بالای سرماست، بزرگوار هست؛ اما ۳۰ سال ما از شهید مطهری آمده ایم جلو. ضعف شهید مطهری نیست، ضعف ماست که ۳۰ سال بعد از او هنوز مسئله هامون رو در کتابهای مطهری پیدا می کنیم. این ضعف ماست. این جمله که امام (ره) فرموده اند که درس شهید مطهری مبانیش اسلامیه مگه مبانی مجتهدین ما غیر اسلامی بوده؟ همه مجتهدین ما در تمام اعصار وقتی استنباط کردند براساس یک متد و مبنای منقح و متقن دینی استنباط کردند. ما می تونیم الآن فرض کنیم وقتی شونمون خورده به شونه ی حضرت امام یه رجعت داشته باشیم به میرزای شیرازی یا به مدرس؟ این رجعت عین واپسگرایی است! تردیدی درش نکنید. ما هنوز مسئله هامون رو تو شهید مطهری داریم پیدا می کنیم. یعنی هنوز جرقه ی گذار شهید مطهری در ذهنمون نزده؛ لذا وقتی طرح بحث نو می کنیم فاجعه رخ می ده.

من یه بحثی چند سال قبل برای آقایون سپاه داشتم که اونم خدا میدونه با خودم از قبل یه محاسباتی کرده بودم که اینها معاونت های سیاسی سپاه استانهای کشور بودند. که اینها نوعا سرهنگن نوعا فوق لیسانس علوم سیاسی اند؛ یعنی این رده و جایگاه و مسئولیت برای این تیپ آدم هاست. ممکنه که حالا بین اینها کسی باشه که مثلا فوق لیسانس علوم سیاسی نباشه، اقتصاد باشه، معارف باشه، اما عمدتاً سطحشون اینه؛ یعنی به لحاظ نظامی نوعا سرهنگ اند به بالا، از نظر تحصیلات هم حداقل فوق لیسانس اند.

من برای اینها بحث پروژه گذار از حضرت امام را طرح کردم. فاجعه ای که نباید رخ می داد رخ داد؛ یعنی شد دیگه! بیرون که اومدیم یه عده ی محدودی که بحث را گرفته بودند خم شده بودند که دستم را ببوسند، اکثریت هم که نگرفته بودند حمله می کردند که بزنن زیر عمامم.

سرداری گفت این قضیه ی شما را که داشتم از بالا داشتم نگاه می کردم می گفتم چه خبره؟ این حاج آقا رو باید زد یا باید دستشو بوسید؟! یکی دو ماه بعد یه نامه محرمانه ای برای من نشون دادند که از این آقا نباید در سپاه استفاده بشه. این موضوع رو که گفتم جرقه ای میخواستم بزنم وگرنه بحثم این نیست. ببینید ما بعد از ۳۰ سال، حالا از حضرت امام بعد از ۲۰ سال، ما هنوز مسئله هامون رو در حضرت امام پیدا می کنیم. من تردیدی ندارم که ما در ذیل گفتمان امام داریم حرکت می کنیم ولی منطق امام و اندیشه امام به ما گذار از حضرت امام را معرفی می کند.

مبناهای دینی ما که باید مجتهد ما حی باشد و از مجتهد میت چرا نمی تونیم تقلید کنیم یه چیزی تو متن تفکر ما هست؛ یعنی اگر امام یه روزی گفت که آمریکا شیطان بزرگ، اگر امروز ولی ما بگه آقا رابطه، ما هنوز باید بچسبیم به حضرت امام؟

راهبر ما دیگه امام نیست، راهبر ما دیگه منطقاً نمی تونه امام باشه. ما گفتمانمان در ذیل گفتمان امام هست اما دیگه راهبر ما امام نیست. این مسئله را یک بار در همین دانشکده طرح کردم که چرا ما باید بحث منطق گذار را باید فهم کنیم. لذا فردا بیرون نگید که گفتند نه صحیفه نور بخونیم نه به حرفهای حضرت امام استفاده کنیم نه. بحث گذار حضرت امام غیر از اینه که به حرفهای امام گوش ندید. ممکنه ما ۱۰۰ سال دیگه عملا بتونیم از امام گذر کنیم. اینکه تاکید می کنم هنوز ما در ذیل گفتمان امامیم یعنی یک گفتمان برتر هنوز جایگزین نکردیم. اما اندیشه این گذار هم در ذهن ما نیست یعنی ما توی امام قفل کردیم.

امام یه زمان اومده بحث وحدت شیعه و سنی را مطرح کرده من واقعا بهش معتقد نیستم. در قم یه همایشی بود که گفتیم ما ۳ دهه این وحدت در مقیاس ملی را تجربه کردیم به ضررمون بود. گفتم آقا شعار وحدت ندید شعار اتحاد بدید. وحدت برای ما یک باری دارد. در مقیاس ملیِ ما دیگه وحدت به ضرر ماست. تاوانش را هم ما باید بدیم که سیستان و بلوچستانی ایم؛ یعنی باید پرونده جدید باز کنیم براتون که از وحدت تا حالا چه ضررهایی دیدیم. اتحاد یک چیز دیگه است. طرف اقلیت ما اهل تسنن ما دقیقا پاشنه آشیل ما را شناسایی کرده اند که در نزاع هایی که بین ما به وجود می آید چه فکری چه سیاسی یقین دارند که آخرش سرگردنه ما به خاطر مصلحت نظام هم که شده کوتاه می آییم. طرف وقتی بفهمه که رقیبش بالاخره کوتاه می یاد اساسا ذره ای عقب نشینی نداره، حتی ذره ای ندارد- آقای هاشمی رفته عربستان آمده آقایون تیتر کردند که بعد از رفتن آقای هاشمی وضع بدتر شده مساجد شیعه… یعنی چه؟ مشکل سر رفتن آقای هاشمی نیست اتفاقاً این حسن دیپلماسی ماست. اینی که اونها مساجد شیعه را بستند تو بیا مسجد بزن. خود مسئله ها را یک بار دیگه تکرار کنیم دوستان. اگر پرسش ها را اینجوری طرح نکنیم یه جایی از ما مچ می گیرند مچ!

ما در کانون طلوع مؤسسه امام خمینی قم یکی از شاگردان آقای مصباح اومد چند جلسه به نقد تئوری ولایت فقیه پرداخت. به خود حاج آقا هم گفته بودند حاج آقا دیدگاه هاتون را می خواهیم نقد کنیم اگر حالشو دارید بیایید گوش کنید. حاج آقا مریض بودند نیومدند. دو سه جلسه اومد گفت به این دوستانی که کنار من بودند گفتم که ما همیشه بحث ولایت فقیه را که مناظره اش را هم انجام داده ایم، همیشه یک دانشگاهی بوده که از دور در ولایت فقیه یه مطالعه ای داشته؛ این حاج آقا که اومد ۲۰ سال درس خارج خونده، فقه میفهمه یعنی چی، استاد دیدس، اومد پته را زد و رفت. من به آقایون یه چیزی گفتم که ما آنقدر ضعیفیم که در تئوری ولایت فقیه که رکن نظری این نظاممون هست بعد از ۲۰ سال که از این نظام می گذره چون فضای نقدمون رو هنوز باز نکردیم تو اولش موندیم. اجازه بدید بعضی درد دل ها باز بشه. یه دانشجویی از یه دانشگاهی بهم زنگ زد گفت حاج آقا بچه های تحکیم وحدت اومدند فلان آقا رو دعوت کردند اون آقا هم اومد و کلی توهین کرد و … گفت پرسش و پاسخ رفتم و طرح بحث کردم، وقتی نشستم ایشون گفت برادر بسیجی. جمعیت هم خندید. گفتم همین بود توهینش! گفتم تو نمی خوای بگن بسیجی؟ بسیجی نیستی؟ گفتم این دیگه مشکل اون نیست. خوب فکر کنم این مشکل من و شماست. چکار کردیم وقتی می گن بسیجی یه جمعی به ما می خندند، ما چکار کردیم؟ این دیگه مشکل اونها نیست؛ یعنی اگر ما می تونستیم ثابت کنیم که بسیجی در دانشگاه معنیش میشه عمق، معینش میشه تأمل، معنیش میشه تحمل، ادب، ظرافت، ذکاوت، اون دیگه اگه می خواد بخنده به جد و آبائش خندیده بود. اصلا خنده ای به وجود نمی یاد. ما هنوز تو دانشگاه هامون یه بابایی می یاد فرض کنید که یه شبهه ای یه نقدی راجع به مقام معظم رهبری و … می زنه بلافاصله جلسه می گیریم و کمیته انضباطی و تعلیق. مگه مشکل اینطوری حل می شه؟ یه مقدار خودمون رو بکشیم بالا. بله تو خیابون حسابش جداست. تو دانشگاه من و شما بیاییم پرونده ها را باز کنیم تا خدا رو زیر سوال ببرند چه برسد به ولایت فقیه. دانشگاه که دیگه جای سانسور نیست.

یه همایش رفتیم داخل دانشگاهی؛ بعد از جلسه پرسش و پاسخی بود یه سرکار خانمی آمد سوالی پرسید؛ سوال متین قشنگ روان. فرمایشش که تمام شد، جمعیت یه صلوات فرستادند ما هم عرایضی داشتیم. بعدش یه بابایی اومد و گفت که حاج آقا من اگر آخوند نیستم آخوندزاده هستم لذا فکر می کنم می تونم حرف بزنم. بعدش شروع کرد و حرفهاشو زد. حرفها شو که زد که بماند، گفتم آقاجان این شروع توهینی بود به همه آقایونی که بودند که آخوند و آخوندزاده نبودند. پیش فرض اینکه غیر آخوند زاده ها زبون بسته اند، نه آقا بقیه هم می تونن حرف بزنند و حرف هم زدند. گفتم چقدر خوب بود شما هم مثل سرکار خانمی که قبل از شما صحبت کرد به جای اینکه اول من آنم که رستم بود پهلوان بگی، همان حرفتو می زدی؛ این جمعیت فرض بر اینکه احساس کردند که می تونی حرف بزنی برای تو هم یه صلواتی می فرستادند.

باید حرفمون با منطق قوی ترمون باشه نه با کمیته انضباطی مون. منطق قوی تر و علمی چقدر ارائه دادیم؟ من تأسف می خورم، تأسف می خورم، تعداد کتابهایی که در دوره دوم خرداد درباره جامعه مدنی نوشته شده، یعنی شعاری که دولت آورده بود روی کار، چند برابر تعداد کل کتابهایی بود که از اول نظام تا الآن راجع به جامعه ولایی نوشته شده بود. می دانید یعنی چه؟ یه دلیلش اینکه ما فضای بحث و نقد را باز نکردیم. دانشگاه دیگه جای سانسور نیست.

واقعا اجازه بدید منکرین ما اونایی که با ما تضاد دارند هر چی هم تضاد دارند بیان تو جلسات بگن فضای دانشگاه را باز بکنند. نقد بزنند، کشتی بگیریم، حتی به زمین بخوریم شکست بخوریم. مگه می شه ما روی سکوی قهرمانی بریم قبل از اینکه چند بار پشتمون به زمین بخوره؟ مگه می شه یه کشتی گیر را در اولین وهله ببریم و مدال طلا بهش بدیم؟ شدنی نیست. این کشتی ها جاش اینجاست. این فضاها رو ما اینجا باز نکردیم. دلیلش اینه که ما چون سراغ مسئله های جدید نرفتیم هنوز منابعمون شهید مطهری است. طرح بحث های جدید فضاهای جدید براتون می ده دوستان. مدتهاست من مدتی به ذهنم رسیده که شهید مطهری را نقد کنم. بگم اینجاهاش اشتباست قسم حضرت عباس رو می خورم که اشتباه است. نقد اون فرمایش حضرت امام نیست که حضرت امام کل آثار شهید مطهری را تأیید کرده؛ یعنی اینها رو مبنا و متد متقن اسلامی تولید شده. همین اندازه. وگرنه مگر کمند  علمایی که با دیدگاه شهید مطهری مخالفند؟ شهید مطهری فرض کنید که منکر وجود دختری به نام رقیه برای امام حسین است؛ چند نفر از علمای ما اینو قبول دارند؟ اکثریت علمای ما می گن که نه آقا اشتباه دارین می گین. چکارش بکنیم. ۳ دهه قبل شهید مطهری ۴ دهه قبل گفته بود حجاب محدودیت نیست مصونیت است، والّا به پیر به پیغمبر حجاب محدودیت است. الآن شما به دخترها بگید که محدویت نیست! بابا بارون داره می یاد، باد میاد، کیف هست، دستشون بنده. چرا طرح بحث جدید نمی کنید که آقا گذار کنید؟ نقص شهید مطهری نیست. شهید مطهری در زمانه خودش جمله ای تولید کرد که ما با این جمله ۳ دهه بر سر دخترها و زن و بچمون تونستیم چادر نگه داریم. ۳ دهه به مدد این جمله و این استدلال تونستیم بچمون رو محجبه نگه داریم. ضعف ماست که ما مرحله بعدشو نمیدونیم که آقا هر محدودیتی نافی کمال بشر نیست. گیرم که حجاب محدودیت باشد که هست، اصلا تمام دستورات دین محدودیت است؛ ربطی به دین هم نداره هر قانونی، ذات قانون محدودیت می یاره. مگه چراغ قرمز محدویت نمی یاره؟ چرا پشتش می ایستید چون معطوف به یک سامانه اجتماعی کلان تره. تن به این محدویت می دیم چون این محدودیت که از طریق نظام تحمیل می شه منجر به یک کمال و تعالی و رشد باطنیه. من تن به این محدویت می دم. مگه نماز خوندن محدویت نیست؟ برای انسان که گرمای تابستون داره روزه می گیره محدوش نمی کنی که بهش شربت نمی دی، آب سرد نمی دی؟ خیلی چیزا هست ما رد نمی شیم.

عرض کردم تکرار می کنم ضعف شهید مطهری نیست ضعف ماست که ما مسئلمون رو رو به جلو نمی بریم. بعضی چیزها تردیدمون می کنه. اینکه من عرض کردم «قصه ماندن و مقاومت» ما سالهاست عادت کردیم، تو گوش ما خوندن به ما گفتن، کتابها نوشتن، سخنرانی ها کردند تا تو گوش ما بحث رفاه را ببرند والّا بالله در هیچ جای دین ما مسئله ای به نام رفاه نداریم؛ تو هیچ جای دین ما نداریم این چیزها رو.

ارجاع ما به میرزای شیرازی هم مصداق تجره، ارجاع ما به خود حضرت امام با وجود خود آقا تحجره. ما در مسائل مستحدثمان رهبر داریم، رهبر حیّ داریم. ما در ذیل گفتمان حضرت امامیم یه بحثه، اینکه مقام معظم رهبری یه جایی فرض کنید از حضرت امام بخواهد عبور کنه که کرده، شما در سراسر صحیفه نور حضرت امام نگاه کنید حتی یک مورد پیدا نمی کنید که حضرت امام از روشن فکران تعریف کرده باشند حتی یک مورد. دو سه شب قبل یک سخنرانی از حضرت امام(ره) گذاشته بود حضرت امام می فرمود «شما به میل دل روشنفکران عمل نکنید، شما نماز هم بخوانید اینها گیر میدند، شما کار خودتون رو بکنید». اما مقام معظم رهبری از روشنفکران داره حمایت می کنه. اصلا مفهومی به نام روشنفکران دینی را آقا پذیرفته. دیالوگ داره میکنه. فضای حضرت امام اساسا فضای دیالوگ با روشنفکران نیست واقعا نیست. یعنی حضرت امام در هیچ شرایطی حاضر نیست به اصطلاح روی تشک رقیب باهاش کشتی بگیره؛ یعنی یک گفتمانی را چیده حضرت امام که هرکی میخواد مقابلش بیاد اونو میاره روی تشک خودش. اما مدل آقا اینطوری نیست. من معتقدم مقام معظم رهبری به لحاظ شخصیتی تداوم حضرت امام نیست. به لحاظ مکتبی هست به لحاظ گفتمانی هست، اما مقام معظم رهبری تداوم شخصیتش مدل شهید بهشتیه؛ یعنی کسی را بخواهم تو عقبه برای مدلش پیدا کنم شهید بهشتیه. نوع تساهل و مثلا سعه صدر حضرت آقا نسبت به امام خیلی بالاست. امام، کسی یه ذره از گفتمان اون طرف تر می خواد حرکت کنه حکم رو می داد. اصلا آقا اینجوری نیست. یعنی ما رد شدیم، توی فضای دیگه ای هستیم. حتی من معتقدم که اگر آقا می خواست ادای حضرت امام رو در بیاره کپی امام بشه خراب می کرد کار رو. اصلا اصالت و توفیق حضرت امام هم به اینه که خودشه. امام همون جوری که بوده به درد اسلام خورده من تفاوت را می گم هر دو تاشون خوبند هر دو تاشون در زمان خودشون بهترینند. من تفاوت را دارم براتون میگم. اونا مسیرشون رو درست رفتند نمی خوام گردن اونا ضعفی بذارم. مشکل مال ماست که خیزی برای حرکت برنداشتیم این یعنی مسئله جدید تولید نکردیم مسئله ی جدید پاسخ جدید می طلبد تأمل جدید می طلبد.

فرمانده به درد اینجا میخوره. ببینید دوستان ما مثل ماهی های داخل آبیم. ماهی تا زمانی که داخل آبه اصلا خود آب براش پرسش نمیشه. ما هیچ موقع از خود آب نپرسیدیم، از خود این جایگاه نپرسیدیم. اول انقلاب این استاد ایثار بحرینی یه سخنرانی داره میگه مثل این انقلاب شما را قبل از این هم کشورهای اسلامی دیگه داشتند. انقلاب الجزایر، کشمیر؛ فقط یه چیز شما متمایز از اونا دارید و تنها همون یه چیز می تونه برگ برنده شما باشه. شما ولی فقیه دارید که ما نداریم. این پرسش را باید ایثار بحرینی برای ما ایجاد کنه که بیرون از دایره ی آبی ماست.

هانس روتن آلمانی، هنری کوربن فرانسوی تعابیری درباره امام زمان دارند حقیقتا که اگر شیعه می خواست به آنها پی ببره زمان می برد. حتی به دلیل اینکه توی فضا است چه بسا هیچ موقع نمی رسید که این چیه. نکته ای مطرح میکنه که شاید در ذهن تون خطور نکرده باشد تا حالا. ایشون می گه در بین تمام ملل و نحل که تو دنیا هست اعم از مسیحیت با تمام شاخه هاش، یهود با تمام شاخه هاش، حتی ملل و نحل غیر توحیدی و غیر آسمانی. فقط و فقط یک گروه است که بالفعل معتقده که امامش، فرمانده اش بالفعل زنده است. فقط ما معتقدیم، هیچ ملت دیگری نیست. مسیحیان معتقدند که عیسی به صلیب رفته، یهودیان معتقدند که موسی کشته شده. کنفسیوس و اینها که اصلا مدلشون مدل گذشته گرایی است. این طرف تفکر چپ هم که به ماده گرایی است. اصلا جریانی نیست که معتقد باشه فرمانده اش بالفعل زنده است؛ فقط ماییم. یک نتیجه ای می گیره که ملتی که معتقد باشه فرماندش بالفعل زنده است در جا نمی ماند، به تحجر نمی ماند، به توقف نمی ماند از زمان رد می شه تو زمان نمی مونه. من می گم که منطق و آموزه های دینی ما امکان گذار می ده. گذار منطق دین ماست، منطق مکتب ماست؛ یعنی فرمانده ما زنده است. مهدی ما زنده است. بالفعل داره مدیریت می کنه این زنده بودنش. اهل سنت حتی معتقدند، که معتقد به حضرت مهدی هستند، معتقدند که هنوز به دنیا نیومده فقط و فقط ما فرماندمون بالفعله. این برای ما محاله که بحث گذار را تبیین نکنیم.آقای دکتر داوری یک تعبیر زیبایی دارند؛ ایشون می فرمایند مشکل ما این هست که ما بی آنکه مسئله داشته باشیم ساعت ها و خروارها کتاب پاسخ دادیم؛ ما قبل از اینکه مسئله ها رو شناسایی کنیم پاسخ هامونو دادیم، کتابها نوشتیم. انگار پاسخهامون از مسئله مون بیشتره اصلا مسئله نداریم؛ مسائلی هم که هست اصلا مسئله ما نیست. یه نمونش را مثال زد؛ مسئله رفاه. اساسا رفاه مسئله ما نیست. رفاه مسئله دولت های اوایل قرن ۲۰ دنیای اروپاست. ما هیچ جای دینمون بحث رفاه رو نداریم؛ یعنی دینی که در جهان بینی خودش اومده دنیا رو مزرعه معرفی می کنه نسبت به آخرت، مزرعه جای بیل زدنه، عرق ریختنه، تیشه زدنه، مزرعه جای ایناست. مزرعه که جای لم دادن نیست؛ رفاه یعنی لم دادن.

در اسلام قانون اینه کار زیاد مصرف کم. قانون زندگی بر مبنای اسلامی چیه؟ مدل حضرت علی(ع)؛ بیشترین کار رو می کنه و کمترین مصرف را داره. این کتاب از حکومت دینی تا معرفت دینی مرحوم آقای صفایی حائری را مرحوم عین صاد را دوستان مطالعه بفرمایند اونجا این بحث ها را طرح کرده. قشنگ هم طرح کرده که اساسا جای رفاه کجاست. شما تأمل داشته باشید روی همین مسئله مزرعه بودن دنیا؛ در مزرعه نمی تونی لم بدی. امام (ره) فرمودند اگر همه عالم را بگردید از من خسته تر نخواهید پیدا کرد اما خدمت به اسلام واجب تره. ما روایت داریم حدیث قدسی است می فرماید من چند چیز را در درون چند چیز گذاشتم که بندگان آن را در غیر آنچه در آن گذاشتم می گردند؛ یکی میفرماید رفاه و آسایش را من در آخرت قرار دادم و بندگان در دنیا بدنبالش هستند؛ تو دنیا گیرشون نمی یاد اصلا جایش نیست یه چیز دیگست ممکنه شما در مصادیقی که من ذکر می کنم با من مشکل داشته باشید. اصل قضیه را اول بیارید که ما پرسش هایی رو که داریم بهش فکر می کنیم پرسشهای ما نیست. ممکنه من بگم که مثلا رفاه پرسش ما نیست شما بگید که می تونه پرسش ما باشه؛ که من می گم به دلایلی نه چندان کم رفاه مسئله ما نیست رفاه دغدغه ما نیست. نه اینکه اگر انسان در تفکر دینی حرکت کند رفاه ندارد، نه اتفاقاً یه چیزی بیش از رفاه دارد، آسایش شاید نداشته باشیم آرامش داره. یعنی تفکر دینی به فراتر از آسایش داره بشر را دعوت می کنه. دعوت اسلام بیش از آسایش است، دعوت به آرامش. منطق حیات و زندگی اسلام آرامشه. این مسئله از یه جای دیگه اومده در زندگی ما. توی مبانی فلسفه تاریخ دینی ما اصلا از دلش آسایش در نمیاد. من اون بحث استکمال دینی را که براتون مطرح کردم اصلا استکمال دینی، مدل استکمال تحصیلی است. چطور در استکمال تحصیلی هر چه جلوتر بری مسئله تون غامض تر می شه استکمال دینی هم هر چه جلوتر بیای مشکلاتت بیشتر می شه.

قاسم که بشی سرت به باد می ره. زهرا که بشی بین در و دیوار گیر می کنی. ابراهیم که بشی دستور می دن تو رو تو آتیش بیندازند بهت می گن سر بچت را ببر. این یک قاعده است؛ خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله صفائی حائری را می فرماید چرا فکر می کنید راهی رو که اولیای خدا با سر رفتند شما می تونید با پا برید؟ چرا فکر می کنید راهی رو که حسین با سرش رفته من و شما می تونیم با پا بریم؟ این راه اونقدرها هم که فکر می کنید هموار نیست این راه سر می خواد، خون می خواد، مقاومت می خواد. باور کنید که در این مسیر هر که بامش بیش برفش بیش. تردیدی در این نکنید که هر چه جلوتر برید مشکلاتتون بیشتره. یک نمونه پیدا کنید کسی در مسیر الهی رفته جلو و مشکلاتش لحظه به لحظه کمتر شده! نگید این چه دینیه که هر چه بیشتر بریم داغون تر می شیم؛ مثل همان استکمال تحصیلی که هر چه جلوتر می رفتی فقط مسئله ات غامض تر نمی شد، ظرفیت ادراکیت هم بالا می رفت؛ تو مسیر استکمال دینی هم هرکه می ره جلوتر این فقط مشکلاتش نیست که بالاتر می ره ظرفیت وجودیت هم بالا می ره، تحملت هم بالا می ره؛ لذا فقط مشکلات علی نسبت به مشکلات ما بیشتر نیست، ظرفیت وجودی علی آنقدر مرتفع است که می تونه اون همه درد را یک جا تحمل کنه. دردهای علی را اگر تقسیم کنند بر سر ما خلایق می پوکیم چون ظرفیت وجودی جمع ما به اندازه ظرفیت سعی وجودی علی نمی شه؛ اونم می ره بالا شکی نیست، ولی تردیدی نکنید مسیری که دارید می آیید مسیر پر دردیه. شهید آوینی رحمه الله علیه اگه درست گفته باشم تعبیری داره که میفرماید که والله تیر درد دارد و سوز لیکن ریختن خون در پای محبوب شیرین تره. شیرین تر است نافی اون درد و سوز نیست. از قصه فیلم ها بیرون بیایید که حالا تیر میخوره طرف میخنده! نه این خبرا نیست. تیر می خورده نعره می زده، گریه می کردند، پای طرف قطع شده شوخیه مگه؟ دست طرف زخم شده درد داره سوز داره، لکن در متن این درد و سوز شیرینیشه. حضرت زینب(س) وقتی می یاد تو مجلس یزید، یزید ازش می پرسه دختر علی واقعه کربلا را چه دیدی؟ حضرت می فرمایند هر چه دیدم زیبا بود. حالا یه لحظه تأمل کنید؛ زینب چه دیده؟ بریده شدن سرحسین را دیده، قطعی دستان ابالفضل را دیده، شهادت بهترین فرزندانش را دیده، مگه غیر از اینه؟ دروغ که نگفته زینب؟ استعاره و تشبیه و کنایه هم که نیست؛ واقعا زینب زیبا دیده. چی؟! بریده شدن سر حسین زیباست؟! اگر زیبا بود چرا زینب وقتی داشت به این صحنه نگاه می کرد زجه می زد، تو سرش می زد، ناله می کرد؟

یه مطلب را اگر عقل فرهنگی داشته باشیم باید درک کنیم؛ پشت این قضیه یه فرهنگه. یه چیزی به وجود آمده که خروجی لسانی و گویشی اون فرهنگ شده این. یه جمله ای روی دیوارهای زمان جنگ نوشته شده، معلوم هم نیست نویسنده اش کیه، نویسنده اش شاید یکی از افراد کاملا عادی جامعه باشه، ولی پس آن یه فرهنگه. سالها این جمله روی دیوارهای مدارسمون در گوشه و کنار و هنوز روی دیوارهای شهرمون هست: «قرارمان در بی قراریمان، بسیجی قرارش در بی قراریش است». معمولا با این ادبیات می نوشتند. این روح اسلامی همینه. نمیگم شما همیشه بیقرار باش لیکن میگویم در اسلام بهت یک جنسی از بیقراری میده که قرارش از دلش میاد بیرون. رفاه غربی اینطوری نیست. رفاه غربی دقیقا متضاده. اینجا اینطوری نیست هر چی که بخوای بیشتر برسی المت بیشتر می شه، دردت بیشتر می شه. واقعا روی این فکر کنید. حسینی شدن گردن رفتن می خواد، زهرا شدن سوختن می خواد، ابراهیم شدن سوختن می خواد، یه منزلت هایی است تو دین ما به نام منزلت های ابتلا؛ اساسا عطش یه منزلتی تو کربلاست. شما تناقضات این فرهنگ را از دلش در بیارید. چه می شه منزلت سقایت را به کسی دادیم که تشنه است؟ فکر کنید. ساقیمون تشنه است! علمدارمون بی دسته، باب الحوائجمون خودش حاجتش برآورده نشده. طبیبمون بیماره، فرماندمون غایبه. فکر کنید رو اینها. عباس می خواست لیاقت علمداری تاریخ را پیدا کنه باید دستش می رفت. می خواست ساقی نهضتی بشه باید تشنه می موند. می خواست برای همه حاجت روا کنه باید بی حاجت می موند. اینها منزلت های المه، منزلت های درده. در تفکرهای دینی ما، ما اومدیم اینجا لممون را بدیم، کیفمون را بکنیم، فیلممون را ببینیم، دریامون رو بریم، خونه خالمون بریم، ورزش و همه کارمون رو … بعد توقع تولید داشته باشیم، بر دنیا حکومت کنیم، تو آخرت هم به ما همان منزلی رو بدن که به علامه طباطبایی دادند. نه آقاجون با عقل جور در نمی یاد! بنده خدا تمام عمرش را تا سحر نخوابیده، تا سحر ناله کرده، گریه کرده، تامل کرده، مطالعه کرده. ما می خوایم تمام کیفامون رو داشته باشیم بعد بگیم علامه طباطبایی کجایی؟ همنشینت بشیم؟ بعضی چیزها رو چون به شکل کلیشه به ما دادند به عمقش نرسیدیم. یه وقتی در روایت فتح همسر شهید حمید باکری را باش مصاحبه می کردند. طرف ازش پرسید که وقتی اولین بار خبر شهادت حمید را به شما دادند اولین چیزی که به ذهنت رسید چی بود؟ من یه لحظه خواستم قبل از اینکه این خانم جواب بده جواب بدم. علی القاعده یه خانم جوان، شوهری مثل حمید را از دست داده، ۲ تا بچه رو دستش مونده، یه لحظه باید نمایی از تیرگی آینده زندگی به ذهنش بیاد؛ برای یه لحظه. ایشون بلافاصله گفت اولین چیزی که به ذهنش رسید اینکه حمید امشب می خوابه! در تمام سالهایی که حمید در جنگ بود راحت نخوابیده بود. گفت فرصتی برای خواب بهش دست داد؛ گفت همیشه چشماش سفید یا قرمز بود از شدت کم خوابی؛ گفت حتی آرزو برام شده بود که این آقا حتی مریض بشه که بتونه بخوابه. در تصاویری که زمینه ی سخنان ایشون کرده بودند تلویزیون، ایستاده خوابیده بودند، نشسته خوابیده بودند، اگر حرف زدنت ۲ دقیقه طول می کشید او از شدت خستگی  خوابش می برد. جنگ یعنی این! بعد از جنگ فقط رفتن و اومدن به ما گفتند که جنگ همون جنگه، جنگ نظامی ما تبدیل به جنگ فرهنگی شده. چه جنگ فرهنگی ای؟! هزینه هایی که ما برای اردوهای مختلف تفریحیمون می دیم ده ها برابر از هزینه های پژوهشی مون بیشتره. بینی و بین الله ما در جنگ فرهنگیمون خواب از چشممون رفته؟ یعنی اینقدر مطالعه کردیم که چشممون کور بشه، مریض بشیم، اونقدر مطالعه کنیم که آرزوی خانوادمون این باشه که مریض بشیم تا فرصتی برای خواب داشته باشیم؟

من این جمله آقای شریعتی رو که می گوید دینی که دنیای منو نتونه آباد کنه به درد آخرتم هم نمی خوره می پسندم. نقدی هم که آقای سروش در سنت سکولاریسم به این جمله آقای شریعتی گرفته غیر وارد می دانم. اتفاقاً شما با لم دادن نمی تونید  آّباد کنید با کار کردن می تونید آباد کنید. آبادانی معنیش لم دادگی نیست بلکه عکسش اتفاقا رفاه یعنی لم دادن. مشکل فقر را هم با خواندن حل می کنم، با کار کردن.

چرا به ما می گن توسعه نیافته؟ توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی چیه؟ چرا به ما می گن توسعه نیافته به آمریکا می گن توسعه یافته؟ تعریفی که اونا دارند اینه که ژاپنی ها در ۲۴ ساعت، ۶ ساعت کار می کنند ۱۸ ساعت لم دادند یعنی به تعبیر آنها ۱۸ ساعت اوقات فراغت دارند. که این یکی از مسائلی است که ما در دین نداریم. ما اساسا در دین چیزی به نام اوقات فراغت نداریم. مسئله هامون از اون طرف دارند برامون میان؛ لذا تابستون که میشه اول برنامه ها مونه. نخبه هامون میان تئوری میدند که اوقات فراغت را چه بکنیم؛ باور کنید اون واژه ای که در توحید پیامبر به ابوذر است اون فراغت اوقات فراغت نیست. از خود این روایت بر می آید که خود این فراغ را مشغولش کن.

امریکایی ها در ۲۴ ساعت ۵ ساعت کار می کنند۱۹  ساعت اوقات فراغت دارند. پس امریکا از ژاپن توسعه یافته تر است؛ یعنی هر کشوری که بتونه زمان لم دادگی بشر را بالا ببره توسعه یافته تره. به عبارتی یعنی هر کشوری که بتونه زمان کار را از شما کمتر کنه توسعه یافته تره. این ها ملاک هاشونه.

مراجع تقلید به طلبه ها فتوا می دن که واجبه که خوب بخورید تا خوب بتونید کار کنید تا خوب بتونید بخونید تا خوب بتونید خدمت کنید. کسی که در اینها مشکلی نداره. اما ما میخواهیم به کباب برسیم از راه لم دادگی.