می گم بخواب برات قصه بگم.

– ماماااااااااااااااااااااان! قصه از تو کتاااااااااااااااااب

نمی دونم برای علاقه اش به کتاب باید خوشحال باشم یا برای این گیر نصف شبی، کلافه!


یه چیزی رو چند وقتیه مطمئنم! خیلی از گیرها و ایرادهای بچه ها، برای خود اون چیز نیست! برای اینه که به خودشون ثابت کنن عزیزن.

مثلا: تو رختخواب خوابیدم، فاطمه خانم قبل خواب آب خورده، لباسش عوض شده، مسواک شده و اومدیم بخوابیم! قصه هم گفتم و دیگه وقت خوابه. تا چشمام رو می بندم و یکم گرم می شه یهو می گه: آب! من آب می خوام. اون لحظه واقعا سخته برم آب بیارم!

قبلا موقع طفولیت محدثه خانم، با امام حسین ع معامله کردم که آب آوردن نصف شبها، فقط بخاطر ایشونه نه بچه ها! یعنی اصلا محبت مادرانه نمی تونه من یکی رو از وسط خواااااب بکشه دنبال آب.

اما فهمیدم می خواد خودشو ثابت کنه. اون لحظه به این محبته احتیاج داره، نه به اون آب.

وبلاگ همسر یک طلبه

تربیت فرزند