یادواره یاران ماندگار در سبزوار فرصتی بود تا «سلام سربدار» گفتگویی با دکتر معصومه آباد یکی از چهار بانوی پرافتخار آزاده کشور داشته باشد. وی نویسنده کتاب ارزشمند «من زنده ام» و آزاده سرافرازی است که بیش از هزار روز اسارت در اردوگاه های عراق را تحمل کرده است. آباد هم اکنون عضو شورای شهر تهران و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران می باشد. مقام معظم رهبری در تقریظ کتاب«من زنده ام» به چهار بانوی قهرمان این کتاب بویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام میفرستد. دکتر آباد در ابتدای سخنانش در یادواره یاران ماندگار افتخار کرد که مادرش از روستای باشتین سبزوار است و ریشه سبزواری دارد.

با چه انگیزه ای تصمیم گرفتید کتاب خاطرات تان را بنویسید؟

تلنگر این کار در دیدار با رهبری مصادف با سالروز بازگشت آزادگان به میهن سال ۹۱ اتفاق افتاد. ایشان خیلی تاکید داشتند که خاطرات آزادگان نوشته شود به خصوص سختی و فشارهایی که متحمل شده اند روی کاغذ بیاید، مستند سازی شود، به صورت ادبیات نوشتاری در بیاید و مایه عبرت دیگران و نسل های بعد قرار بگیرد. ایشان از وضعیت کتاب های خاطرات گلایه مند بودند و می گفتند: در این زمینه کار شده ولی کم کار شده است و بیشتر از این ها جا دارد. مخصوصا در قسمتی از صحبت هایشان که ملتمسانه از آزادگان خواستند که خاطراتشان را به خاطر ثواب و اجر اخروی بنویسند و منتشر کنند. من در برابر ایشان احساس شرمندگی کردم و دانستم چقدر در این سال ها کوتاهی و قصور کرده ام. به منزل که رفتم بلافاصله جمع بندی ذهنی خاطراتم را شروع کردم. فرمایشات آقا مثل دریچه ای بود که کوه دردهای مرا شکافت و قلبم سبک شد از گفتن و نگاشتن این خاطرات.

چه احساسی نسبت به «من زنده ام» دارید؟

این کتاب هم حس تنهایی من را و هم حس سختی ها و رنج من را کم کرد. این خاطرات همیشه در دلم بود و از این که آن ها را با دیگران تقسیم کردم احساس سبکی و شادمانی می کنم. این کتاب آنقدر من را ملتهب و هیجان زده کرده که یک حس غیرقابل وصفی را در وجودم ایجاد کرده است. نه در تصورات من بود و نه در باورهای من. فکر نمی کردم که این حرف هایی که در قلبم بود بتواند این همه مخاطب را جذب کند. این همه مردم منتظر شنیدن این صدا باشند و گویی که تا قلب و وجودشان و با تک تک سلول هایشان و با مغز استخوانشان این کتاب را لمس کرده اند.

خیلی ها می پرسند که چطور این همه سال، این همه اسامی را قشنگ توی ذهنت نگه داشته ای؟ چه طوری این ها را به یاد داشتی؟ من همه اسامی این افراد را حتی با اسم کوچک به یاد داشته ام و این نشان از این دارد که خاطرات اسارت در تمام این سال ها در قلب و حافظه من زنده بوده است. با آن ها زندگی می کردم و بخشی از زندگی من بوده است و نخواسته ام که آن ها را از دست بدهم و الان این ها را مستند کرده ام که در اختیار محققین قرار بگیرد.

انتشار «من زنده ام» چه بازخوردهایی داشت؟

بعضی های به من تلفن می زنند. آن قدر گریه می کنند که من نمی توانم صدایشان را بشنوم. صدای هق هق گریه هایشان را می شنوم و می گویند که:” ما نمی دانستیم. تو چرا نگفتی؟” یکی دو روز قبل که رفته بودم نمایشگاه کتابی را افتتاح کنم، آقایی آمده بود و چادر من را گرفته بود و زار زار گریه می کرد. گفتم: دیگر تمام شده است. گفت: برای شما تمام شده ولی برای ما تازه شروع شده است.

دانشگاه اصفهان سخنرانی داشتم؛ تعدادی از دانشجویان فوق لیسانس و دکترا می گفتند: «می خواهیم پایان نامه هایمان را به تو هدیه کنیم. ما تمام عمرمان فقط درس خوانده ایم. نتیجه همه درس خواندن هایمان رساله دکترایمان است. می خواهیم رساله دکترایمان را به شما تقدیم کنیم.» حس کردم که ماحصل همه تلاشهایی که طی این سال ها کرده در این رساله است و چیزی بیشتر از این ندارد که به من بدهد. من جز شرمندگی در مقابل این همه محبت چیزی برای گفتن نداشتم.

مثلا دانشجویی برای من نوشته است: «سلام بر شیرزن ایران زمین که آوازه ی او در تمام ایران و جهان پیچیده است. خانم معصومه آباد، من کبری… اهل خرم آباد دانشجوی مقطع ارشد در رشته جغرافیا و اقلیم شناسی می باشم که کارشناسی را در دانشگاه خوارزمی تهران خوانده ام. من بر پاهایتان بوسه می زنم. معصومه خانم نمی دانی، خانواده ما عاشق شما هستند. به خدا گفتی می خواهم بیایم دانشگاه شما الان دارم گریه می کنم. از این همه اسیری و شرایط بدی که داشتی. من پایان نامه مقطع ارشدم را به شما تقدیم خواهم کرد، البته اگر لایق بدانید. ان شاءالله بزودی از پایان نامه ام دفاع می کنم و برای شما صحافی می کنم. قصد دارم در تمام شرایط سختی و فقری که درس می خوانم به جایی برسم که بتوانم به این مملکت با خون شهیدان (مثل برادر شما که مادرتان برای بازگشت شما نذر کرده بود) خدمت کنم. من پاهایتان را می بوسم. قدمتان بر روی دیدگان همه دختران ایران زمین. شما برای من نمونه و الگو هستید. خیلی دوست دارم عزیزم. کبری …»

چه اتفاق هایی در حاشیه چاپ کتاب برایتان پیش آمد؟

چند وقت قبل مادر یک شهید از مبارکه زنگ زد. مادرشهید حسین زاده. پسرش روحانی بود. اولین بار در کتاب من اسم او آمده است. می گفت: «بعد از سی و خرده ای سال کسی گفت که پسر تو را دیدم که داخل اردوگاه تنومه اسیر شده است. خبر از بچه من آورده و تو تنها کسی هستی که در یک کتاب اسم بچه من را آورده ای. من کتاب تو را مثل کتاب دعا زیر سرم می گذارم و شب ها می خوابم. چشم هایم نمی بیند ولی اگر تو را ببینم چشم هایم روشن می شود. تو می توانی بیایی تا تو را ببینم؟»

به مبارکه رفتم برای دیدنش. ناراحت شدم چرا این همه سال خاطرات این ایثارگری های را در دل خود نگه داشته و بازگو نکرده ام.

میرظفرجویان اولین شهیدی بود که در اردوگاه تنومه بالای سرش بودم که شهید شد. در لحظه شهادتش گفت: فقط به دخترم بگویید که پدرش با چشم های باز شهید شد. منظورش این بود که آگاه بود به راهی که رفت. دخترش بزرگ شده و بچه دارد و دانشجوی دندانپزشکی است. ولی هراسان، کتاب را آورده بود شورای شهر می گفت: «مدت ها دنبال پدرم گشته ام، درهای مختلف را زده ام که بپرسم پدرم چه شده است؟ تو اولین کسی هستی که می گویی موقع شهادت بالای جنازه پدرم بوده ای. پدرم به من پیغام داد. تو پیغام آور پیام پدرم هستی.» حس خوبی داشتم که برای کسی که سال ها منتظر شنیدن پیغامی از پدرش می باشد، من پیغام آورش هستم. در جنگ عاطفه هست و این عاطفه ها هیچ وقت نمی میرد. سال ها گذشته است و کتاب نوشته شده است و من هر بار که در موردش حرف می زنم باز بغض می کنم.

چرا باید خاطرات جنگ و اسارت نوشته شود؟

جنگ ما یک دفاع مقدس بود. دفاعی که به معنای عمیقش تقدس دارد چرا که از قبل این دفاع خون های زیادی ریخته شد و جوان های زیادی جوانیشان را هزینه این دفاع کردند و هنوز سلامتی جانبازانی که روی تختها ویلچرها نشسته اند امانت بسیار سختی است که ما پیام آورش هستیم.

ما باید به نسل بعد انتقال بدهیم که چه حوادثی به سر ما آمده است و نوشتن این کتاب برای نشان دادن یک ورق از مظلومیت مردم سرزمین و کشورمان و معرفی این مضمون به دنیا بود که دنیا فراموش نکند که ما هنوز دفاع مقدس را فراموش نکرده ایم و نمی خواهیم فراموش کنیم.

چون جزو با ارزش ترین و گرانبهاترین دستاوردهایی است که ما در طی این سال ها داشته ایم. در پس انقلاب جنگی به ما تحمیل شد که پشتوانه معنوی برای نظام جمهوری اسلامی بود. پشتوانه الهی برای نظام بود که خدا این را برای ما نگه دارد و حفظ کند. الان هم هرچه از امنیت است به برکت خون شهداست. تمام این حوادث معجزه است. ما هر وقت از رئیس زندان می پرسیدیم: اسارت ما کی تمام می شود؟ می گفت: که بودن شما هیچ ارتباطی به جنگ ندارد. تاریخ مایه عبرت است.

باید از تاریخ درس گرفت. چطور اعوان و انصار صدام سر از فاضلاب در آوردند ولی خداوند به ما عزت دارد. ما را از سیاهچال ها بیرون کشید. سختی اسارت این قدر در ما اثر کرده بود که من این روزها را باور نمی کنم. باور نمی کنم که این روزها، روزهای آزادی است. خیال می کنم که دارم خواب می بینم و روزی از خواب بیدارمی شوم و می بینم که هنوز داخل زندان هستم.